تمام تجارت ، كره ، قاطر و پنبه و خيلى چيزهاى الموت و رودبار با اهل اين ده بود . امروز به اين حال افتاده است .
زن ارقه
زن مرحوم صادق الموتى آدم رفعت السلطان عروس جعفر سليكانى اينجا نزد من آمد سلامى كرد و خود را « پرزانته » نمود . گفتم كجا مىروى . گفت الموت براى ارثيهء خودم ، براى مالهاى خودم . حضرت و الا هم كه به خوبى مىدانيد . گفتم گردن من نگذار .
گفت به شما ملك را مىفروشم . در اين بين شوهرش آمد سلام نظامى داد . پرسيدم با اين خانم « ارقه » چه مىكنى . خود ضعيفه گفت شبى چند مرتبه بام مىخورد . مرد كه رو به من كرد گفت و اللّه حضرت و الا خوب اين زن را بهجاى آورديد . خانم چپچپ نگاهى به او كرده سرى تكان داد و به من گفت شما بايد كمك كنيد من مال و ملك خود را بگيرم .
گفتم حكومت هست عارض شو . گفت چون پيادهام مرخص كنيد بروم . تا از جلوى من رد شد يك مشتى به سمت مرد كه پراند و شكرخندهاى زد به اتفاق رفتند . اين زن كرد است ، از كردهايى كه به اصطلاح سوار را پياده مىكند . اين سى خانوار سليكان [ را ] به ستوه آورده بود . صادق مرد ارثيه مىخواست . هرچه مىگفتند جعفر زنده است ملك مال پدر است مىگفت نه پسر هم ارث مىبرد . روزى نبود دعوا و نزاع نكند . جعفر و دخترش اين ده و آن ده فرارى بودند . يك روز قالمقال شديدى آنجا شد . چماق كشيده و جعفر را مىزد . ملا عيسى كه نوكر من و پيرمرد آن ده بود جلو رفته بود . اين دفعه كاردى برداشته و حمله به ملا عيسى آورده بود . يكوقت ديدم دواندوان كسى آمد كه ملا عيسى عرض مىكند يك مرد بفرستيد ما را از چنگ زن صادق خلاص كند . ما همگى از خنده هلاك شديم . بعد يك نفر از قلعه رفت و ملا عيسى را خلاص كرد . بالاخره حكم شد شهر برود . گفت محرم ندارم . جعفر همراه بيايد . جعفر گفت من تنها نمىروم ، ملا عيسى هم بيايد . هر دوى اينها پيغام دادند كه شما هم يكنفر با اسلحه روانه داريد .
مبادا در راه ما را خفه كند . پس از چند سال اينك تجديد مرافعه نموده و مىرود تا چه به روز بمانى دختر جعفر بياورد . مرا هم كه زورا دارد شاهد خود قرار مىدهد .
دير از ورس حركت كرديم و چون چاله بواسطهء اينهمه رفتوآمد قزاق و ژاندارم از ورس هم بدتر بود اكبرآباد رفتم . يك ساعت از شب رفته رسيدم در اطاقهاى اربابى منزل نمودم .