هزار افترا و بهتان . اين است من چاره ندارم و بايد تحمل كنم و الا چاره داشتم يك ساعت نمىماندم . اين هم نيست بنشيند حساب كند . چون مىداند موافق ميل او نمىشود لهذا مىگويد لنگ باشد بهتر است . بههرحال اين است روزگار مملكت ما . از حال پدر و پسر پى به احوال مردم ديگر بايد برد . آنوقت توقعات داشت ، چرا شركت نيست ، كمپانى نيست ، راهآهن نيست ، كارخانجات نيست ، زراعت نيست ، تجارت نيست .
چراغان
عصر امروز گردش رفتم . چند بيرق دم الاقاپى زده بودند . بعضى دكاكين هم قاليچه و گليمى آويخته ، يكى دو چراغ گذاشته بودند . گفتند حكم شده براى افتتاح مجلس چراغان كنند . غروب يك دسته موزيك ژاندارمرى كه از آن كثيفتر و بدصداتر نمىشود ايستاد و بعضى مارشهاى هزار سال پيش را مىنواخت . منزل آمدم ديدم محمدآقا قاطرچى و اسمعيل جلودار الموتى آمدهاند . چه خبر است ؟ اسبها را آورديم و براى چه ؟ آنجا برهم خورده .
بههمخوردگى وضع الموت
روى پلهء درب حياط نشسته مشغول استماع مطالب شدم . گفتند چند روز قبل يك دسته از متجاسرين آمدند سر گدوك در كاروانسرا . الموت برهم خورد . شبانه والدهء على محمد آمد شورستان . تقى خان ماند تا دستوپاى خود را جمع كند . من هم اسبها را آوردم شورستان . روز پنجشنبه قزاقها كه از شهر آمده بودند و شب را شهرك بودند به سمت گرمارود حركت نمودند . من اسبها را از ترس قزاق توى دره شورستان بالا مخفى نمودم . اين قزاقها تقى خان را در هرانك ديده بودند . دو قاطر شما را براى بار خود گرفتند و تقى خان را هم مراجعت دادند . محمد تقى كه همانشب جمعه به شورستان آمده بود گفت قزاقها گفتند تقى خان بايد براى بلديت همراه ما باشد . آنوقت فرستادند ميرزا حسين و برادرش و ميرزا مسيح هم آمدند . تفنگهاى شما را تقى خان بين آنها تقسيم كرد .
بعد هم فرستادند عقب تفنگچيها و بعضى از جوانهاى ديگر كه بيايند قزاق اسلحه بدهد همراه باشند . من آمدم شورستان قزاق رسيد . مردم اطمينان حاصل كردند . مادر على محمد هم در شورستان توقف كرد تا از شما خبر برسد . كاغذى والدهء على نوشته بود كه احسان اللّه خان و ساعد الدوله هردو تنكابون آمدهاند . به واسطهء خبرهاى وحشت اثر و توهم رعيت من هم نتوانستم بمانم آمدم اينجا . چون قزاق رسيد اطمينانى حاصل شد توقف كردم .