باقى مطالب سوار و سرباز و فتحعلى بيك و غيره است .
( پاياننامهء عماد السلطنه )
رويهء عز الدوله
حضرت و الا در اين سن تمام كار خودش را مىخواهد برسد ، آن هم از سير تا پياز ، آن هم به همان رويه و وتيرهء پنجاه سال قبل كه رعيت فلان [ طور ] و مباشر و نوكر فلان جور بود . يك كلمه هم حرفشنوى ندارد خصوصا راجع به خرج يا ضرر باشد . به اين لحاظ دايم اوقات خودش تلخ [ است ] و احدى هم ميل نمىكند كار براى او بكند . با اين سن بسا روزها مىشود كه يكدستخط صبح ، يكى ظهر ، يكى عصر براى من مرقوم مىدارند كه عمدهء مطلب آن پول است ، پول . من هنوز آنقدرها پير نشدهام اما از حاجى ميرزا تقى قزوينى پسر عم و رئيس طايفهء رفعت السلطان شنيدم كه مىگفت من هرقدر پيرتر مىشوم حرصم به مال دنيا زيادتر مىشود . حضرت و الا ميل دارد به من ماهى صد تومان بدهد و مىنويسد الموت مداخل دارد . من هميشه از نايب الحكومهء آنجا تقديم هم مىگرفتم ، حالا مگر چهشده است ماهى صد تومان دستى مىدهم باز كم است . همه را مىداند اما براى طفره از دادن پول به كلى فراموش مىكند . حال غريبى دارد و ما برزخ طى مىكنيم .
عز الدوله و الموت
با اين اوضاع الموت هنوز به من مىنويسد شكار خرس را غدغن كنيد ، سمور آنچه گرفته مىشود مال من است . هيچچيز هم يادش نمىرود . نه سال متوالى كه الموت بودم هرسال پائيز مىنوشت آن درخت كهرى ( زال زالك ) كه در كوكه دشت بود مبادا قطع كنند . يا بهار ممكن نبود مرقوم ندارند سودك ، بزك ، زرپيچ ، تارج « 1 » براى من البتهالبته روانه كن . در صورتى كه من هيچسال نفرستاده بودم و آن كهرى سالها بود قطع شده بود .
حضرت و الا هيچ ميل ندارد بداند امروز سال 1339 است و اوضاع مملكت ما خيلى خيلى فرق كرده ، يا خودش پير شده و نمىتواند و نبايد به هركار برسد ، و در سر هرچيز مرافعه با پسرودختر ، با زن و نوكر و كلفت كند .
هامش
( 1 ) - سودك ، بزك ، زرپيچ ، تارج اسمامى گياهان كوهى است كه در بهار چيده مىشد و به مصرف خوراك مىرسيد .