خدايار خان و زراعت
بعد خدايار خان گفت من فلاحم و يك زمانى كه تصور نمىكردم ديگر لباس نظام خواهم پوشيد كتابچهاى در باب زراعت و رعيتى نوشتهام و اينك آن كتابچه نزد اخوى من است ، مىنويسم بياورند و آن را سرمشق قرار بدهيد . همه يكباره گفتند زهى سعادت ، زهى خوشبختى . مىدهيم چاپ مىكنند و دستور خود قرار مىدهيم . اين صحبت قطع شد دو سه نفرى آمدند . خدايارخان گفت من هركس از اين پلهها بالا مىآيد مىدانم در هرپله چه حرفى حاضر مىكند كه به من بزند . من هم براى هرحرف او جوابى تهيه مىكنم كه در بيرون رفتن با يأس و فكر خواهد بود . از طرز حكومت من گمان مىكنم فقط وكلاى سابق عدليه شاكى هستند كه چرا وكيل پذيرفته نمىشود ، نه لازم نيست . خود مرد كه بهتر حقيقت را مىگويد . لزومى ندارد وكيل داشته باشد كه هزار دروغ جعل كند ، هزار حيله به خرج بدهد . من سپردهام اگر اقرار دارد بگيرند . دارد و ندارد بدهد ، مدارا كنند مهلت بدهند . منكر است رجوع به شرع نمايند . از اينها گذشته اغلب عرايض را من خودم رسيدگى مىكنم ديگر چهجاى شكوه است . امير محترم و صدر الاسلام تحسين و تعريف كردند كه حقيقت امر همين است و كسى هم شكايت ندارد . همه راضى ، همه شاكر و دعاگو . گفت ببينم كدام حاكم - احكام مندرسهء قبل از خود را از جيب فراشها درآورده كه من شش روز بعد از ورودم بيرون آوردم - اين احكام را اسباب دخل خود قرار داده بودند و متصل بيرون آورده مىگفتند شما را احضار نمودهاند ، پولى گرفته رها مىنمودند .
ماليات مشروع نيست
باز مدعوين نيامده بودند . چاى آوردند ، قليان آوردند . معلوم شد شاهزاده سالار لشكر پسر دوم فرمانفرما كه حاكم همدان شده مهمان حاكم است و فردا صبح مىرود و بالاخره قريب پانزدهنفر از مدعوين نيامدند كه دو سهنفر آن از قبيل امامجمعه و صدر العلما بودند كه محض آنكه صحبت ماليات است و مشروع نيست طفره زده بودند .
من حكم مىكنم
حكومت امر كرد تلگراف رئيس الوزراء را خواندند و گفت بايد براى خانهء خود فكرى كنيد . البته نظميه و بلديه براى شهر لازم است . اما به شما سفارش مىكنم كه براى انتخاب چند نفر دقت كنيد . ملاحظهء دوستى و خويش را ننمائيد . از مطلعين و مخبرين