تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 6038

مساهمون:

ص٦٠٣٨

ياد گذشته : ايام خوش الموت

حاكم نظامى الموت و رودبار شهر آمده من او را در خيابان ديدم . خيلى اطمينان داد كه كارهاى مرا اصلاح كند . من خيلى كار دارم و بايد بروم اما وسايل حركت فراهم نمىشود . ديدن آنجا هم اسباب اوقات تلخى من مىشود . من هيچ‌وقت مثل اقامت قزوين بيكار ، كم‌مراوده و دلتنگ نبودم . نداشتن بيرونى هم براى من بيشتر باعث دلتنگى شده . در الموت من هزار مشغوليات براى خود تهيه نموده بودم و به واسطهء اشتغال به همان كارها خوش بودم . سواى مشغوليات به امور مردم و رعيتى و حساب و كتاب كه خود آنها نصف وقت مرا مصروف مىداشت خيلى كتاب مىخواندم ، خيلى چيز مىنوشتم . با نوكرها و كلفتها و بعضى رعايا انس گرفته بودم . صحبتهاى آنها مشغولياتى بود . سوار مىشدم ، شكار مىرفتم . بنائى هرساله مىكردم . بعلاوه باغها و ترتيب سبزىكارى و گلها يك شغل عمدهء بسيار خوب من بود كه خيلى دوست داشتم . در قلعهء الموت سواى مشغولياتى كه ذكر شد اسب و ماديان و كره و كره قاطر ، الاغ ، سگ ، مرغ ، اردك ، بوقلمون ، گاو ، گوسفندهاى اعلى ، مرغ روسى و غيره هرچيز براى تفنن و مشغوليات فراهم شده بود كه بردنيها را بردند خوردنيها را خوردند . جز دو سگ مهربان من فيدل و فندق كه با اسرا به شهر آمدند .

حالات مؤلف

سواى مواقع مخصوص از هركارى كه فارغ مىشدم ، يا طفره مىزدم ، سر آن كار مىرفتم كه همه اينها از دست من رفت . در گوشهء قزوين گرفتار زحمتم و اگر مؤونه‌اى در طهران يا جاى ديگر برايم فراهم بود يك ساعت هم اينجا نمىماندم . اما چه بايد كرد كه عيال و اطفال خرج لازم دارند و در جاى ديگر اميدى ندارم ، ملكى ندارم ، نوكرى ندارم ، اندوخته ندارم و ناچارم با هزار حرف و دستخط بد ناملايم حضرت و الا بسازم و به اين قسم زندگانى شكيبا باشم تا ببينم خدا چه مىخواهد يا عمر كى تمام مىشود ، برويم و راحت شويم . من فعلا هيچ نوع تعشقى به اين زندگى ندارم ، به هيچ‌چيز هم علاقمند نيستم . در بدمملكتى و بدزمانى ما دنيا آمديم . سخت هم گرفتار هستيم .

محاسن

معروف است ناصر الدين شاه از يكى از رجال عهد پرسيد كه در زمان جدم و پدرم به تو خوش گذشت يا اين وقت . آن شخص سرفرود آورده دست به ريش بلند سفيد خود