پس از بيان اين مقدمه بايد درجهء حسن اداره و قدرت جامعهء ايران را بر تدبير معيشت به حيثيتى كه به نحو مضر محتاج به خارج نباشد موضوع مطالعه قرار داد و در نتيجهء همين مطالعه معلوم خواهد شد كه بحران بر جامعهء ما بيشتر از حيث سوء ادارهء معاش وارد شد و ورود آن بر ما ، قبل از بحران عمومى دنيا بود چه علت بحران و اضطراب از ديرزمانى در مزاج ما موجود بود و در سرپنجهء عوارض آن گرفتار بوديم تا بحران عمومى علنا طلوع كرد .
معنى اقتدار بر ادارهء معيشت آن است كه از اهالى مملكت آنقدر كار مفيد حاصل شود كه بهقدر حوايج مملكت عينا يا تسعيرا و تبديلا توليد ثروت كند . به عبارة اخرى در ايران اگر بخواهند معيشت خود را مستقلا اداره كرده و بالنتيجه استقلال تام خود را حفظ نمايند بايد آنقدر گندم و برنج و ميوههاى تر و خشك و محصولات طبيعى عمل بياورند ، يا مثلا آنقدر پشم بريسند و قالى ببافند ، كه تفاضل آن بر احتياجات داخلى براى تهيهء آنچه از ديگران مىخرند كافى باشد .
اين معامله هيچوقت محفوظ نبود و البته هرقدر احتياجات ما و رغبت ما به مشتهيات و راحت و تنبلى بيشتر و قوهء كار و حس توليد ثروت در ما كمتر مىشد ، استقلال ما متزلزلتر و مجال ما تنگتر مىگشت . ناموس اقتصاد و قانون طبيعت بر جريان خود مداومت داشت . همعصران ما و همسايگان زيرك و زبردست ما ، از اين جريان استفاده مىكردند و ما غفلتزدگان در كشمكشهاى جاهلانه عمر خود را پايان مىبرديم .
براى ادارهء معيشت بر وجهى كه متضمن حفظ استقلال باشد :
اولا لازم است هريك از افراد هيأت جامعه حد اعلاى قوت خود را در توليد ثروت عمومى به كار ببرد و حتى المقدور عدهء بيكار و مفتخوار تقليل شود .
ثانيا بايد در صرف آنچه از خارج محتاج اليه است ، مخصوصا در فضول عيش حداكثر قناعت و امساك وجههء همت قرار داده شود .
ثالثا بايد راههاى خريد و فروش و وسايل دادوستد در داخل و خارج طورى تأمين شود كه متاع مملكت بىمشترى نباشد .
از لوازم تعقيب اين مرام آن است كه اول هيأت جامعه افرادى را كه توليد هيچ ثروتى نمىكنند ، بلكه فقط ثروت را مىخورند و داعيهء تجمل و شهوت مطعم و ملبس آنان از موازين ثروت بيشتر است مجبور به كار كنند و اگر به استعمال آنها در مساعى ثروتخيز موفق نشوند ، در دفع ضرر آنها كوشيده و از هرچه مستلزم نشو و نما و تكثير انواع آنهاست احتراز نمايند .
اين افراد به منزلهء گياههائى هستند كه ريشه و ساقه و برگ و ميوهء آنها جز اينكه محيط
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5842
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٥٨٤٢