شب رفته بود . شعاع الدين ميرزا ديگر قادر كار كردن يا حرف زدن نبود . من او را توى اطاق انداختم و حكم دادم بخارى را زودتر روشن كنند . خودم رفتم سراغ اسبابها و به دقت همه را بيرون آورده و سورچى به اطاق برد . در اين بين شريكه سرش را از گوشهء درب اطاق بيرون آورده بود قضا را قوطى توتون از دست من افتاد و ريخت . با آنحال حكم مىكند توتون را جمع كن و خودش فورى رفت توى اطاق . آنجا اصرار به من مىكند توتون را برو بردار و يقين دارد قزوين چنين توتونى يافت نمىشود . من ديدم دست برنمىدارد گفتم بسم اللّه خودت برو جمع كن . تا اين حرف را من زدم دو تا دست خود را روى صفحهء بخارى گذاشته گرم شود و قادر به حركت نبود ساكت شد . پس از گرم شدن چند دانه شامى و كوبيده با نان خورديم و . . . شريكه پف به سيگار نمود .
ديدار با محبزاده ( از جنگليها )
در اين بين از قهوهخانه پشت اطاق آواز گيلكى شروع شد ، بعد حرفهاى دولتى و ملتى . [ از ] قهوهچى يا گارسن هوتل كه هيزم آورد جويا شدم كيست . گفت از جنگليها [ ست ] و گرفتار انگليسها شده . حالا تأمين گرفته شبها اينجا مىآيد . قهوهچى رفت باز شروع به سخن شد . قهوهچى بر خلاف ميل او حرفى زد كه با خشم تمام گفت حرفهاى تو نشئهء عرق را از سرم دركرد . من از پشت در گفتم غصه نخور عرق حاضر ، و مايل ملاقات گرامى هستيم . پس از مبادلهء چند كلمه حرف غيرمفهوم با قهوهچى براى آمدن حاضر شد . درب اطاق ما باز شد . قهوهچى يك صندلى و يك ظرف خيار ترشى از جلو آورد گذاشت . سپس جوان خوشسيمائى بلندقد ، قوىبنيه با ريش مصنوعى زوركى و گيسوان بلند كه حنا بسته و به دقت پيچ و تاب داده وارد شد . سلامى كرده به صندلى خود نشست . فورا گيلاس عرقى خورد و از آن خيارترشى مزه كرد و گفت من به غير ترشى با عرق مزه نمىخورم . اهل امامزاده يحيى و بچهء طهران بود . پنج سال است در جنگل براى وطن خدمت مىكند . براى مأموريتى خمسه رفته آنجا دچار قونسل انگليس مىشود . بعد تأمين گرفته قزوين آمده اينجا هم تحت نظر است . تا مرخصى گرفته طهران برود . صحبت زياد شد . جنگلى ما سواد نداشت . اما طوطىوارى خيلى چيزها ياد گرفته و قيقاج مىانداخت . بيشتر حرفها را متضاد و ملمع مىزد . در تعريف ميرزا غلو داشت . من همه را تكذيب كردم و گفتم ميرزا بد حركت كرد . همه را هم دروغ گفت ، تزوير كرد . آخر كار هم بولشويك را آورد . باعث اين همه خسارت و ضرر مردم شد . اما او دست از تعريف و عقيدهء خود برنمىداشت ( صبح كه اسمعيل خان ملاقات شد و حكايت را گفتم گفت اسم اين شخص محبزاده است و مظنون به قتل