قربان و صدقهء حاكم
بارى عصر حكومتى رفتم . نظام السلطان جمعى را دعوت نموده بود . مرا هم همراه برد ايوان بالا . آصف الدوله و فوكل كلو رئيس نظميه بودند ( مردم مىگويند فكل گلو ) . به او سرزنش بسيار شد كه چه حكمى است كردى دروازه بسته باشد . گفت پليس كم دارم ، بولشويك در شهر زياد است . بالاخره قرار شد نسخ حكم را بكند . فقط آژان مواظب واردين باشد .
آنوقت صلاح چنين ديده شد كه شيخ الاسلام و شاهزاده يمن الدوله بروند نزد جنرال به او بگويند كه قزوين به واسطهء هيجان و تلگرافات نفرتآميز خطرش بيش از هرجاست . اگر حفظ مىكنيد بفرمائيد و قول بدهيد . و الا به يك وسيله تا وقت نگذشته است ما معذرتخواهى كرده آنها را نسبت به خودمان سر مرحمت بياوريم . اينها رفتند كمكم جمعيت زياد شد . سر نظام السلطان هم براى نطق كردن ، اظهار همدردى كردن درد مىكند . آمد پائين و مدتى نطق كرد . جان و مال نثار كرد . سوار شد ، تفنگ كول گرفت ، تيراندازى كرد . بست ، كشت . چه و چه داستانى . مردم عوام واله و شيداى همچو حاكمى شدند . قربان و صدقه رفتند .
قول جنرال انگليسى
شب آقايان آمدند كه جنرال به شرافت نظامى خودش قسم ياد كرد كه قزوين را تخليه نخواهد كرد و با تمام قوا حفظ خواهد نمود . مردم بروند در خانههاى خود به اطمينان كامل راحت كنند . براى دولت قوىشوكت بريتانياى كبير ننگ و عار است از جلوى يك مشت دزد و غارتگر فرار كند . ( در رشت هم اينها دزد و غارتگر بودند چرا فرار نمودند معمائى است ) . پس از اين ابلاغيه مردم متفرق شدند .
حتى عدل الممالك - هزاهزى آن سرش ناپيدا
سهشنبه 17 - متصل مردم طهران مىروند . حتى عدل الممالك زن و بچه و چند گارى مخلفه و اثاثيهء خود را طهران فرستاد . با آن اطمينانهاى جنرال تا يك گارى انگليس چهار تكه اسباب مىبرد فورا در شهر همهمه شروع مىشود انگليس دارد مىرود . آدم بىجواز از شهر نمىگذارند برود بيايد . هزار تفتيش است . يك هزاهزى است آن سرش ناپيدا . ما از دست زنها بيشتر اذيت مىكشيم . تمام خانهها مثل عزاخانه است . تمام كارها مانده .