تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5685

مساهمون:

ص٥٦٨٥
داخل باغ [ شدم ] و چراغ را برداشته عقب من . قضا را لولهء لامپ افتاد و شكست چراغ كم‌سو شد . من مىديدم و فقط يك نوغان به دست قاسم ژاندارم بود . من از باغ به خانهء حاجى على رفتم . سه تير عقب من انداختند كه يكى از تيرها دماغ و لب آقاجان پسر حاجى على را مجروح كرد . صداى زن و مرد بلند شد و فحش به من مىدادند كه بلاى جان ما شده دست برنمىدارد . آقاجان كشته شد . شنگ و شيون برخاست . من ديدم جاى توقف نيست . راست رفتم به مزرعهء چيان پشت تخته‌سنگى مخفى شدم . شب ماهتاب بود و روشن . ژاندارمها تصور كردند من جادهء مستقيم را گرفته و رفته‌ام . دوان‌دوان ديدم در ميان جاده رو به پائين دنبال من مىروند . آنها رفتند من برخاسته زود رفتم گرمارود نزد حسن وكيل تفصيل را گفتم . وكيل مثل من از پائين بىخبر بود . سه نفر ژاندارم همراه من نمود كه اين ژاندارمهاى فرارى را بگيرند . صبح سوار شدم گفتم بروم به محمّد صادق ميرزا قضيه را بگويم . در راه صفر على كدخدا را ديدم كه از شهر مىآمد . پاكت شاهزاده را به من داد و گفت كجا مىروى گفتم شورستان . گفت محمّد صادق ميرزا پريشب فرار كرد . ولى آقا هم الساعه گازر خان است . از آنجا نوشتم به والدهء على محمّد و سايرين كه حركت كنيد و من رفتم شورستان . على اصغر شب آمد كه على محمّد راضى نشد . گفت به ما چه كار دارند او كه نيامد مادرش هم گفت من از پسرم جدا نمىشوم ( ماند تا حبس شد و صد و پنجاه تومان جريمه داد . مجددا پنجاه تومان ديگر هم گرفتند ، نتيجهء تمرد از حرف دويست تومان پول و هزار مصيبت شد . ) از شورستان رفتيم يرك از آنجا اسفران طالقان . سيد محمود خان نايب كه از شهر آمده بود در تعقيب محمّد صادق ميرزا بود به من رسيد . او گفت اين سه ژاندارم براى آوردن غله شمس‌كلايه رفته بودند ، آنها را دستگير نمودند . بعد اظهار خدمتگزارى كرده بودند . آنها قبول خدمت مىكنند به شرط آن‌كه كشته يا زندهء شما را براى آنها ببرند . گفته بودند اسلحه نداريم . يك نوغان مىدهند و مىگويند براى كشتن تقى كافى است كه خدا نخواست . بعد محمّد صادق ميرزا را پيدا كرده جمعا شهر مىآيند . تقى اضافه كرد كه محمّد صادق ميرزا در اينجا خيلى واهمه داشت كه مسئول واقع شود . شهر آمد يك مجلس ماژر را ديد رفع توهمش شده . فورا حمام رفته سر و صورتى صفا داد رفت سراغ مترس خودش .

مذاكرهء ادموند

ادموند گفت ما به غير از اين از ژاندارمها انتظارى نداشتيم . گفت صبح مىروم طهران و يك تكليفى معلوم مىكنم . من رفتم حكومتى و تفصيل را به معاون حكومت هم گفتم .