اسلحهء غلامعلى خان و اجلال نظام و چند تفنگ ژاندارمهاى اسطلهبر خيلى باعث قوت كار اينها شد .
فرار محمد صادق ميرزا و سخرهزدن به سلطان عبد العلى خان
عصر از آنجا رفتند اندج الموت . صبح ديگر رفتند خوشكهچال . مىترسيدند از جادهء معمولى بروند و تصور مىكردند ژاندارم جنگ مىكند . در آنجا چهار نفر ژاندارم بود فرار مىكنند . اينها چند تير خالى مىكنند . صداى تفنگ كه به گوش محمّد صادق ميرزا در شورستان مىرسد فورا دوربين خود را برداشته بالاى بلندى مىرود و مىگويد اوه اين همه آدم . در اين بين على جان شيطان مىرسد مىگويد حضرت و الا آمدند ملاحظه كنيد و با انگشت خوشكهچال را نشان مىدهد ( اگرچه پيداست اما دو فرسنگ و نيم مسافت است با راه سخت ) . محمّد صادق ميرزا مىگويد بله بله جمعيتشان خيلى زياد است .
اسبها را حاضر كنيد . فورا سوار مىشود . سگ و تولههاى تازه متولد شدهء سگ را برمىدارد رو بهسمت شورستان بالا . شب را با كمال ترس و لرز توقف مىكند و صبح به سمت طالقان مىرود . پستهاى ژاندارم هم كه خبر عقبنشينى شاهزاده را مىشنوند هركدام از يك سمت حركت مىكنند . سه نفر هم مىروند تسليم ولى آقا مىشوند . مزه اينجاست در شورستان كه بودم متصل از فرار سلطان عبد العلى خان « 1 » مذمت مىكرد و از ثبات و رشادت خودش تعريف . طورى كه واقعا من باور كردم كه اين آدم شجاعى است و حتما مقاومت مىكند .
داستان تقى خان
حالا برويم سر داستان تقى خان . من او را صبح شبى كه آمد بردم نزد ادموند . چنين حكايت كرد :
شب 13 ماه هنگام مغرب سه ژاندارم وارد زوارك شد . من قاسم ژاندارم را مىشناختم . آمدند نزد من كه شما را محمّد صادق ميرزا فورى خواسته است و اصرار زيادى داشتند كه من حركت كنم . اما من ديدم سردوشيهاى اينها كنده شده است ، مغزى آبى پهن شلوار پاره شده است و حال اضطراب و وحشتى دارند ، تفنگ هم ندارند .
فهميدم بايد يك واقعه باشد فورا رفتم ميان حياط و مادر على محمّد زود در را بست كلون كرد . آنها به ضرب مشت و لگد در را باز كرده وارد حياط شدند . من از درب ديگر
هامش
( 1 ) - عبد العلى اعتماد مقدم .