بشناسند . هزار عذر بىجا آورد . بالاخره خودم جلال كشمرزى [ را ] كه شورستان رعيتى مىكند صدا كردم ، يك شيشه خالى دوش او گذاشتم ، يك تومان هم پول دادم گفتم به عنوان آوردن نفط برو خرمآباد خبر براى رئيس « اتاماژور » ما بياور .
چه ژاندارمى
اما چه ژاندارمى آنجا فرستادهاند ، با روزى يك چارك نان خالى آن را هم گندم مىدهند نه نان كه مملو آشغال است . تا پاك شود آسيا برود پخته شود دو سير و نيم است . چند ماه است مواجب ندادهاند . لباس آنها همه پارهپاره ، فاصلهء هر پست هم پنج فرسنگ كه اگر اين پست را لخت كنند تا به آن پست خبر برسد كار از كار گذشته است .
قرار شد سيد محمود خان نايب خودش سر كاروانسرا برود . از صبح مصمم حركت بود .
دو ساعت به غروب مانده سوار يابو شد . قانونش هم اين است سر راه شترخان چايى يا ناهار خانهء ميرزا اسحق مىخورد ، شب زوارك ، روز ديگر گرمارود ، باز زوارك ، باز شتر خان تا برسد به شورستان . آخر هم بالاى گدوك نرفت .
امين صلح و فكر عيال
اما از امين صلح بامزه گفت كه با دست و صورت قرمز شده چند دانه توت سياه در توى برگى گذاشته براى من تعارف آورد و شكايت زياد كرد نان به من نمىفروشند .
عارض كسى نمىآيد ، شبها تنها هستم . كسى نزد من نمىآيد بخوابد . گفت پس شما دست بالا كنيد يك عيال براى من بياوريد .
همه منتظر آمدن بلشويك
تا روز پنجشنبه 28 من شورستان ماندم . هرچه اسباب مال خودم و على محمّد بود شهرك حمل نموده از چاله مال خواستم يك مرتبه حمل شهر كنند . اما آنچه بالا و پائين زديم يك شاهى ممكن نشد بگيرم . همه منتظر آمدن بولشويك هستند و اعتنا نكردند .
به اسم بلشويك
كاغذى از شهرستانك نايب دستهء كجور نوشته بود به سلطان عبد العلى خان « 1 » كه ما اينجا آمديم تكليف چيست . او گمان كرده بود عقبنشينى را اقلا تا الموت نموده . بيچاره
هامش
( 1 ) - سرتيپ عبد العلى اعتماد مقدم . ( م . سالور )