بوق امين صلح
متصل هم توى ده ، توى زن و بچه رعيت مىرفت و هر خانه دختر يا زن خوشگلى بود ديگر از آنجا بيرون نمىآمد . رعيتها به صدا درآمدند . آمدند نزد من شكايت . روزها مىرفت باغقلعه . فقط از ميوه توت سياه بود و بالاى آن مىرفت مىخورد . دست ، صورت ، لباسها رنگين شده يك وقت زوارك مىآمد . غروبها اذان مىگفت با يك صداى كريه . كسى به عرض نمىرفت . ما كربلائى غلامعلى را براى تماشا عارض قرار داديم و رفت عارض شد . احضاريه نوشت و فرستاد طرف نيامد . ما زورآور شديم گفت خودم مىروم و مىآورم . بهجاى زنگ يك بوق كوچكى دارد و بوق مىزند .
رسوائيهاى امين صلح
چند شب گذشت يكى از رعاياى زوارك او را توى طويلهء خود ديد . آمد به من گفت .
هرچه فكر كرديم نفهميديم براى چه آنجا رفته . چون با من شوخى داشت از خودش پرسيدم خندهء زيادى كرده گفت براى خر . . . رفته بودم . اسباب صحبت و خنده و مشغوليات خوبى براى ما شده بود . كدخدا را ستوه آورده بود براى من فكر يك زن بكن .
او مىگفت به تو زن نمىدهند . مىگفت لازم نيست دختر يا خوشگل باشد فقط زن باشد .
بارى تفصيل اين رئيس صلحيه زياد است كه در هرانك چه كرد ، در گازر خان چه كرد .
تا سيد ضياء الدين « 1 » عدليه را بست و اين هم آواره شد . هرانك زنها را مىگفت بمانند شب بايد استنطاق كنم . يك پسره را شب نگاه داشته بود و خواسته بود مشغول شود رعيتها خبر شدند دست به چماق سر آقاى امين صلح . در گازر خان توى حمام زنانه رفته بود . يك فضيحت ، يك رسوائى كه نظيرش كمتر واقع شده . بالاخره يك دخترك لامانى را گرفت كه آخر عمرش بود ، در شهر طلاق داد و رفت .
اين امين صلح حالا كه من مىخواهم بروم يخهء مرا گرفته تكليف من چيست . گفتم بمان هروقت ژاندارم از كاروانسرا عقب نشست فرار كن . دست برنمىداشت . تا بالاخره كار به بدگوئى كشيد . سوار شده رفتم شورستان . آنجا ديدم فقط كاغذى از نجفقلى است كه مىگويند جمعى سر بالان آمدهاند . به محمّد صادق ميرزا خيلى سرزنش كردم بد گفتم ، تو چرا وقعى به اين راپرت مىگذارى ، چرا مرا خواستى ، مفتضح كردى . آنقدر ژاندارم دارى يكى را به لباس مبدل روانه كن كشف مسئله كند . ژاندارم وقتى كه لباس خود را بيرون درآورد مثل همين رعايا مىشود ، از ملت ديگر ، از نژاد ديگر نيست كه
هامش
( 1 ) - منظور سال 1299 ( 1340 ) است ( ا . ا . ) .