عقلش پارسنگ ببرد . مدتى شهر بود تا روانهء الموت شد . محمّد صادق ميرزا مىگفت آمد اينجا و اول گفت بايد در اينجا تهيهء منزلى براى من و ادارهء من بشود . گفتم اينجا محلى مناسب ندارد . اين دو اطاق هم مال شاهزاده است كه من منزل دارم . خودش رفت گرديد يك خرابه را پيدا كرد گفت همينجا خوب است . بعد گرديد گرديد تا يك درختى پيدا كرد كه كمى توت داشت ( امسال توت و كليهء ميوه سوخته ، نيست ) رفت بالاى آن و مشغول شد .
رفتن امين صلح به زوارك
بعد از خوردن توت آمد نزد ما كه خير من زوارك مىروم . يك مال براى من فراهم كنيد . گفتم مال نيست . در اين بين يك خرى صدا كرد گفت اين مال و خودش برخاست و خر را آورد جلوى عمارت بست كه فرار نكند . صبح خورجين خود را كه تمام اثاثيه و لوازمات اداره فقط توى آن بود روى خر انداخت ، خودش هم سوار شد . بدين طمطراق بهسمت زوارك رفت . تقى مىگفت غروب بود نشسته بوديم يك نفر آمد كه امين صلح وارد مىشود استقبال كنيد . ما براى تماشا از عمارت خارج شديم . ديديم رعايا را هم براى استقبال صدا نمودهاند و يك گردن كلفتى روى خر سوار است و مىآيد . همان پياده مبشر جلوى اوست كه به واسطهء آن پياده يقين كرد امين صلح است . رسيد و پياده شد خورجين را پياده گرفت و فرياد زد الاغ را ببريد كاه و علوفه بدهيد .
اول ورود و بىقانونى
آقاى امين صلح به رعايا اعتنائى نكرد و سراغ من آمد . دست داد احوالپرسى كرد و گفت امشب مهمان شما هستيم . ما هم ازبس كه مهماندارى كردهايم در اين عمل مجرب شدهايم . رفتيم به اطاقهاى سمت باغ . خيلى سؤالات از عرضوداد و منافع الموت كرد كه همه را جواب يأس شنيد . اول عمارت مرا در ماهى چهار تومان اجاره كرد ، بعد از دو روز پشيمان شد . خانهء مهدى كه فقط عيالش بود به نظر گرفت . حكم كرد عيال مهدى را خارج كردند و رفت نشست . من به او گفتم اول ورود [ و ] بىقانونى . گفت اى تقى خان اين حرفهاى بچهها چيست مىگوئى . فرستاد استاد حسينقلى نجار را آوردند ، به زور داد دو تا صندلى و يك ميز درست كرد .