تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5677

مساهمون:

ص٥٦٧٧
شورستان نوشته‌اند كه از قرار راپرت ديشب دويست نفر وارد گاوبر شده‌اند ، توقف شما در زوارك صلاح نيست ، زود حركت كنيد . آن‌دو ژاندارم را هم با ژاندارم حامل كاغذ فورى روانهء گدوك نمائيد . پس از يك سال تا آمدم كه يك شب بمانم همچو خبرى مىرسد . بيچاره مادر على محمّد اميدش مبدل به يأس و نااميدى شد . اين بيچاره هم به آتش من مىسوزد . اگرچه من نمىتوانم به راپرت نجفقلى مرانى وقعى بگذارم اما كارها رويه و ترتيب صحيح ندارد . شايد راست بود . بدتر از همه فقط اسلحهء همراه من يك برونينگ است لاغير . اگر چهار نفر چماق‌دار هم بيايد مىتواند هر بلائى به سر من بياورد .

بردن اسباب به شهر

ظاهرا گفتم قونسل مراجعت نموده و مرا به فوريت خواسته‌اند ، اسمعيل اسبها را زين كن . به مادر على حقيقت را گفتم و سفارش كردم شما هم متعاقب من بيائيد در شهرك خانهء مشهدى محمّد توقف كنيد ، اگر خبرى شد زود به شهر بيائيد . مادر على گفت اين اسبابها يك دردسرى شده پس اينها را هم ببريد شهر . به مجرد اينكه اين عبارت از دهان او بيرون آمد من فورى برخاسته به عمل پرداختم و اول قاليچهء زير خودم را جمع كردم . بعد گفتم آمدند تمام فرشها را جمع كردند . دو سه مال آوردند و به‌سمت شهرك فرستادم تا از آنجا حمل شهر شود . سى من تبريز هم روغن در كوه داشتم فورا فرستادم يك سر ببرند شهر .

امين صلح براى الموت

برويم سر داستان امين صلح الموت - شيخ محمّد على به گمان اين‌كه هرقدر شعبهء ادارات در الموت زيادتر بشود نفوذ و اقتدار من كمتر و در مالكيت ما خلل حاصل مىشود دو سه ماه است يك رئيس صلحيه براى الموت به هر نحو بوده فرستاده . در حالى كه بلوكات معظم بزرگ قزوين كه هريك دو تا دهش مقابل تمام الموت است صلحيه ندارد . اين امين صلح نوهء مرحوم آقا شيخ محمّد نوهء مرحوم كلباسى عليه الرحمه است كه من آقا شيخ محمّد را مكرر در طهران ديده بودم . رئيس و مجتهد و مقتداى شيخيه طهران بود . نماز جماعت خوبى داشت . بسياربسيار خوب موعظه مىكرد . آقا شيخ محمّد باكمال ، باسواد ، بسيار نطاق و خوش‌صحبت و شيرين بود . چندان عمرى نكرد . اين نوهء او اهل علم نشده است . كلاهى است ، قوىبنيه ، گردن‌كلفت ، قدبلند . مدتى پليس تأمينات بود ، حالا امين صلح الموت . تقى مىگفت احتمال مىدهم كمى