به غروب نمانده بود به بادشت رسيديم . آب زياد بود پل مخروبه . من زود يك نفر رعيت را به آبادى فرستادم مشهدى مهدى را صدا كند . فورا مشهدى مهدى با كربلائى غلامعلى خودمان و چند نفر رعيت آمدند . همه از آمدن ما خوشحال شدند . گفتند چند روز تمام اهالى الموت رودبار متوحش [ بودند ] تمام مال و اسباب را در كوهها مخفى نمودهاند .
طريقهء رد كردن اسب از پل
پريروز جمعه صداهاى توپ بيشتر باعث تشويش شد ( در شهر انگليسها مشق مىكردند . ) ما قدرى دلدارى داديم و بناى گذراندن اسبها از روى پل شد . يكى دسته جلو را گرفت ، ديگرى دم يابو را . هردو بر خلاف همديگر بايد بكشند تا اسب شتاب و عجله نكرده به آرامى برود . ماژرها از اين تدبير غريب متعجب شده سؤالات زيادى از من كردند . ماژر راضى نشد ماديان او به اين نحو برود . گفت اين ماديان پل نديده مىترسم رم كرده زمين بخورد . خيلى ممنون مىشوم اگر از آب ببرند . من مشهدى مهدى را صدا زدم گفتم آيا ممكن است اين ماديان را از آب ببرى . گفت چرا ممكن نيست و پريد سر ماديان و هى كرد . به خوبى از آب رد كرد كه باعث خوشحالى ماژر شد .
همه منتظر بالشويك - جنگ پشه
شب شهرك خانهء مشهدى محمّد رفتيم . همه اهالى هرچه دارند مخفى كرده منتظر آمدن بولشويك و فرارند . اينجا برنجكارى است . پشه زياد دارد . ماژر اركان حرب در كتابچهء خود چيزى مىنوشت . پشهء قوى هيكلى پشت گردن او نشست . ماژر كه گرم چيزنويسى بود يك مرتبه آتش گرفت . يك چك مضبوطى به گردن خود زد . هنوز درد آن پشه موقوف نشده از روى شلوار چند نيش زدند . ماژر بناى كتككارى را گذاشت .
بالاخره پشهها غلبه نمودند . ماژر راست ايستاد ، دو دستى پشهها را از اطراف دور مىكرد و به انگليسى موسكتون ، موسكتون « 1 » مىگفت . من گفتم مستر ماژر پشه محال است بگذارد روزنامه بنويسيد ، بگذاريد صبح و امشب را مشغول جنگ با پشه باشيد .
خنده كرد و كتابچه را توى جيب گذاشت .
در اين بين مشهدى محمّد كه نزاع ماژر و پشهها را ديد فورا دو سه دسته شاخه بيد چيده آورد و جلوى هريكيك دسته گذاشت . با تعجب از من پرسيدند معنى اين
هامش
( 1 ) -Mosquito- پشه