هنديها در عاشورا
بيشتر اين عملهجات مسلم و سنىمذهب هستند . جلوى منزل آنها محوطهاى را ديوار كوتاهى كشيده مسجد قرار دادهاند . در محرم قريب شصت هفتاد نفر شيعه ميان آنها بود . دو علم بسيار قشنگى درست كرده بودند يكى با پارچهء قرمز ، ديگرى سبز .
سينهزنان آمدند آستانه نوحه خواندند ، گريه كردند ، علمها را تقديم نموده رفتند .
سنيهاى آنها هم تمام روز عاشورا آمدند . بيشتر خرما نان شيرينى گرفته به دهان قمهزنها مىگذاشتند . عمامه و دستمالهاى خود را مىدادند كه روى زخم خود بگذارند . اغلب نان و خرما و پول مىآورند به فقرا مىدهند . روزى يك نفر آنها را ديدم كه نان و خرما به فقرا داده بود . آخر كار از شدت هجوم فقير كتك بسيارى خورده بود راه مىرفت و پيش خود مىگفت حاجى خرما بده كتك بخور ، خرما بده كتك بخور ، نان بده توسرى بخور . گاهى كه مست مىكنند از همه بيشتر تماشا دارد . آنوقت شوخيهاى مضحك با مردم مىكنند ، آوازهاى شنيدنى مىخوانند .
ترس هندى از افيسر
يك روز يك نفر آنها كه از ادارهء مخابرات بود بتپرست هم بود مست كرده بود آمد توى باغ سوزنگرها زير باغ رفعت السلطان كه يك چوب تلگراف آن تو نصب بود . مدتى با باغبان و عملهجات به زبان هندى ( اردو ) حرف زد . با دست و سر اشارهها كرد . چيزى آنها ملتفت نشدند . دواندوان آمد نزد من و اسمعيل خان كه روى سكوى درب حياط نشسته بوديم هندى حرف زد و با دست هم اشاره كرد . رفتيم هى تير را نشان داد ، هى باغبان را ، هى هندى حرف زد . بالاخره باغبان گفت ديروز من شلغم مىچيدم اين آمد خواست من ندادم . شايد به آن واسطه خيال بدى براى من دارد . من گفتم برو دو سه تا شلغم بچين بياور . رفت آورد . من به دست گرفته گفتم حاجى بيا . حاجى چپچپ نگاهى كرد و سر خود را بالا برد كه نمىخواهم . من بردم جلو و اصرار كردم . حاجى از صرافت تير و سيم افتاد ، دو قدم عقب رفت ، با سر تندتند اشاره كرد نمىخواهم . من جلوتر رفتم و با دست شلغم را جلو بردم . عقبتر رفت فرياد كرد حكوم نيست حكوم نيست . من كه ملتفت قضيه شدم كه يعنى اجازه ندارم ، حكم ندارم بگيرم مصرتر شدم .
حاجى از در باغ آمد بيرون . من ، اسمعيل خان هركدام دو سه تا شلغم به دست دنبال حاجى . حاجى به دو ما به دو . دقيقه به دقيقه مىايستاد فرياد مىكرد حكوم نيست ، حكوم نيست ، افسر و آنوقت خودش را مشت مىزد يعنى افسر مرا خواهد زد . خنده دارد ما را