سخت بود از رودبار رفتم . از معلمكلايه و عمارت امير اسعد گذشتم . خلوت [ بود ] و ديار البشرى نبود . شب سيادشت ( حسنآباد ) كنار پل منزل نمودم . فرستادم از حسنآباد باقلا و جوجه آوردند ، شام خوبى صرف نمودم .
پيدا شدن قرآن
قرآن چاپى قطع وزيرى كه در اول عمرم در مكتبخانه از آن درس خوانده بودم و همهجا همراهم بود جزو غارت رفته بود و پيدا شد همراه بود . مدتى قرائت نموده بعد شروع به دعا كردم ، آن هم از كتاب دعائى كه مرحومه مادر من به من داده بود . ايضا جزو اسبابها به دست آمده بود . در آخر به همان كلام اللّه و به همان كتاب دعا خداوند را قسم دادم كه داد مرا از اين اشخاصى كه مرا به اين روز انداختند بستاند . من ده سال زحمت كشيدم ، با سگ و گربه جوال رفتم ، همه از دستم رفت . حتى آنچه طهران داشتم و بىجهت به اين خراب شده آوردم .
روز يكشنبه غرهء شوال عيد فطر - دو ساعت و نيم به دسته مانده سوار شدم . گفتند باز جمعى قزاق سر خانهء سالار سعيدند و اسلحه مىخواهند . از آنجا باز خيال خانهء امير اسعد را دارند . گدوك اينجا از چاله طولانىتر است ، اما به آن سختى نيست ، هموار است . ظهر رشتقان رسيدم . كنار جنگل چنارى كه حقيقتا تعريف داشت پياده شدم . ناهار صرف شد . رفتم توى جنگل زير سايهء انبوه چنارها استراحت كنم . چيزى نگذشت يك مرتبه پشههاى بسياربسيار بزرگ كه مثل باد كه به سيم تلگراف بخورد صدا مىكردند اطراف من جمع شدند ، به حدى كه طاقت توقف نماند . نه گذاشتند بخوابم نه بنشينم و مرا فرار دادند . زود چايى صرف نموده سوار شدم . گرم بود راه خشك ، نيم ساعت به غروب مانده وارد منزل شدم . به حمد اللّه همگى سلامت بودند .
نامهء نصرت الدوله - عزل نديمباشى
دوشنبه دوم - يك دفعه آدم حاج نديمباشى عقب من آمد ، دو دفعه خانهء رفعت السلطان تلفن كرد . بالاخره در آن گرما با خستگى راه رفتم . در اطاق خلوت پذيرائى شدم . گفتم به اين عجله مرا چرا خواستيد . گفت مگر ميل نداشتيد بيائيد . گفتم به اين زودى نه ، هزار كار داشتم . گفت مطلبى نيست باز مىرويد . بعد كاغذى از بغل درآورده به من داد . نصرت الدوله نوشته بود كه حضرت رئيس الوزراء بسيار متغير شدند كه هنوز راپرت جامع شما به من نرسيده . تصديقات شما در جيب مدعى و مدعى عليه ديده مىشود . چون در اين مأموريت امتحان خوبى نداديد از شغل خود منفصل [ ايد ] و