سپهسالار رفت . اما عبد اللّه خان هست . شبى كه عدل الممالك مىرفت عبد اللّه خان تصور مىكرد برهان الدوله آنجاست از ديوار باغ بالا رفت و پسر عدل الممالك را بهجاى برهان الدوله گرفت . روز ديگر صبح آمد سروقت من كه من برهان الدوله را در خانهء عدل الممالك به چشم خود ديدم . پاشو برويم آنجا به دست من بده . خودت و مرا خلاص كن . گفتم دروغ مىگوئى . بنا كرد قسم خوردن و نشانى برهان را دادن . از نشانيها كه به كلى بر خلاف بود من دانستم عوضى گرفته ، اما هيچ نگفتم و گفتم برويم خانهء عدل الممالك . صبح زود حركت نموده بود . نوكرش آمد جلو گفت كسى نيست . نايب گفت برهان الدوله چطور . گفت هيچ او را نديدهام ، گفت دروغ مىگوئى . به حضرت عباس ديشب من او را اينجا ديدم ، به على قسم و دست خود را به چشم خود برده با اين دو چشم ديدم . بين نايب و نوكر شاهزاده قسم و قسمكشى شد كه من از خنده هلاك شدم . آخر هفت قدم رو به حضرت عباس نوكر شاهزاده رفت كه مدتهاست برهان الدوله اينجا نيامده و نايب هم او را به حضرت عباس برگذار كرد .
گفت بيا برويم نزد حكومت . گفتم برو اندرون را هم ببين . با خشم تمام به من جواب داد بىقانونى است ، به من حكم نشده . گفتم ديشب حكم شده بود از ديوار خانهء مردم بالا به روى . رفتيم حكومتى او كه سپهسالار رفته بود و سيصد تومان هم گرفته بود .
مىدانستم چيزى نخواهد گفت . وارد اطاق شديم . من براى خنده گفتم نايب ديشب برهان الدوله را ديده . حاكم گفت راستى . گفت بله به چشم خودم . گفتم علامتهاى او را يكىيكى به ذهن خود سپرده . پدرسوخته پنهان مىشود و مرا به مشقت مىاندازد .
حاكم باور كرد و رو به نايب كرد كجا ديدى . گفت در باغ عدل الممالك ، اما نوكرش چنان حاشا كرد كه من اگر اجازه داشتم با اين شمشير او را دو تا مىكردم .
من فورا گفتم نشانيها را بگو . گفت پست قد بود . حاكم به من نگاه كرد . گفت چشم درشتى داشت . حاكم اينبار به دبير الممالك نگاه كرد . گفت سبيل خيلى كمى داشت .
اينبار مدحت السلطنه طاقت نياورده بنا كرد خنده كردن كه آقاى نايب ديگر بس است ، همه را دروغ گفتى . برهان الدوله بلند قد است ، چشمش هم كوچك كمسو [ است ] و عينك مىگذارد . سبيلهاى بزرگى دارد از مال شما خيلىخيلى بزرگتر . تمام اهل مجلس بنا كردند خنديدن و نايب ماتش برد . بعد به من گفت شما ده تومان ديگر خرجى به نايب بدهيد برود . من ناچار يك اسكناس ده تومانى نياز كردم . نايب بيرون مىرفت . باز مىگفت به خدا خودش بود ، به خدا من او را شناختم . رفت و سوار شد دنبال عدل الممالك . شب قشلاق رسيده بود و سر شاهزاده دستش بند نشده بود . آنقدر مانده بود تا صبح عدل الممالك حركت كرد و درست وارسى كرد كه همراه او نيست . خائبا
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5545
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٥٥٤٥