حاضر نبود . بعد هم ندادند او مهر كند و همان مال من ماند .
يك روز خانهء رفعت السلطان آمد . ناهار او را نگاه داشتيم . خبر آمد كه قزاق در خانهء سيد جواد كيّال كه منزل داشت نشسته با تشدد شما را مىخواهد . رنگ از روى برهان پريد و مثل ميت شد كه بهمحض آنكه من وارد كرسف شوم جهانشاه خان شب سم خواهد داد يا خفه خواهد كرد . ترحم به حال او كرده برديم اندرون رفعت السلطان و مخفى شد ( حكايت برهان الدوله را به آخر برسانم بهتر است . )
برهان الدوله مىگفت من رئيس ماليه بودم كم يا زياد آنچه از ماليات امير افشار گرفتهام حسابش را داده و سند دارم . اما كى به اين حرف گوش مىدهد . براى چه براى آنكه جهانشاه خان مىخواهد قدرتنمائى كند و پدر آنكس را درآورد كه ماليات از او گرفته و چون برهان الدوله همشيرهء اسعد الدوله را دارد اسعد الدوله را هم صدمه زده باشد .
سپهسالار كه مىرفت از جهانشاه مبلغها فايده ببرد با خيالات او همراه بود . سيد جواد كيّال رفت داد و بيداد كرد كه برهان الدوله فرار كرده خانهء من قزاق چه مىكند ، زنم بچه سقط كرده ، چه و چه . قزاق را برداشتند و سر مدحت السلطنه گذاشتند كه در حقيقت حاكم نبود « مترس » سپهسالار بود .
حاكم گفت عين السلطنه ضامن است برويد از او بخواهيد . آمدند سر من . گفتم قانون اين بود كه شما اول به من رجوع كنيد ، حالا شما مردكه را فرار داديد و نزد من مىآئيد .
سپهسالار يكجا مايل نيست صداى مرا دربياورد و يكجا چند هزار تومان ضرر را نمىتواند تحمل كند . برهان دو شب ماند و ديديم تلف مىشود سه نفرى عقلمان را روى هم گذاشتيم و قرار شد بفرستيم « اسب مرد » ، خالصه [ اى ] كه اجارهء رفعت السلطان چهار فرسنگى شهر اول رودبار است . پياده با نوكرش چهار ساعته از ترس به آنجا رفت . از صبح تا غروب در يك بلندى كشيك مىكشيد تا يك پياده ، يك الاغ ، يك گاو مىديد فورا در توى طويله مخفى مىشد . باز كه اطمينان حاصل مىكرد سر رصدگاه خود مىرفت .
عدل الممالك طهران مىرفت كه قم برود . سعادتقلى آدم او را فرستاديم كه برهان را بهسمت طهران ببرد . مبلغى هم من پول براى خرج او دادم رفت و برهان لباس خود را تغيير داد . گاهى الاغ سوار مىشد ، گاهى دنبال الاغ مثل يك نفر رعيت مىافتاد و به اين افتضاح از بىراهه طهران رفت . درحالىكه تمام از جبن او بود و الا كسى در تعقيب او نبود . مرا تعقيب نموده بودند . عبد اللّه خان نايب قزاقخانه از طرف سپهسالار مأمور بود آمد خانهء من نشست يك روز هم مرا برد حكومتى . مدحت السلطنه نبود يك ساعت مرا توقيف كرد . بالاخره سيصد تومان حكومت در اين بىپولى بالاى برهان الدوله از من گرفت . قرب صد تومان هم ، چه براى خودش فرستادم چه به عبد اللّه خان و قزاق دادم .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5544
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٥٥٤٤