تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5542

مساهمون:

ص٥٥٤٢
در آن بريزند از مال خودم نيست . هرچه نگاه مىكنم مال غير است . اين هم در ميان زندگيها زندگانى است . خداوند عاقبت همه را به خير كناد .

ديدار عيد از سپهسالار

بيستم - ديدن ظفر السلطنه رفتم . به اصرار و ابرام مرا نزد سپهسالار برد ( شنيدم سپرده بوده است هروقت من بروم بگويند خلوت است و مانع دخول من به اطاق شوند ) . باز اظهار شرمندگى كرد و شاهزاده خجلم ، شرمنده‌ام ( چرا به چه جهت . پدرسوخته دارى بده ، ندارى آنقدر دروغ نگو ، اظهار خجلت نكن ) . ناهار مرا نگاه داشت . سر ميز گوش تا گوش نشسته بودند . بيچاره سردار روز و شبى مبلغى مخارج مىكند . هرچه هم اسباب بوده شكسته‌اند . همه مال مرا مىخواست به دو عدد پنجهزارى عيدى صلح كند . گرفتم ، اما گوشهء اطاق گذاشتم . بعد از ناهار همه اطاق ديگر رفتيم . بعد يكىيكى را براى قمار احضار كرد ، جز من .

ماجراى مأموريت اديب الحكماء

اديب الحكما آمد و نزد من ماند . زيرا احضار نشد . گفت چه مأموريتى بود ، چه رفتنى ، پدر من درآمد . آن حكايت توى قلعه . بعد رفتم ، در آن سرما نرسيده حكايت جنگ با سالار فاتح . ساعد الدوله را نديدم . او را شكست دادند يك سر رفت خانيان بعد بالاتر . من خانهء منتظم الملك رفتم . سالار فاتح آمد خرم‌آباد مشغول غارت شد . روز غارت مىكردند شب روانهء كجور مىكردند . دو سه شب بعد آمدند سراغ منتظم الملك . او اندرون بود مرا گرفتند و نوكرها را . كتك وافرى به من زدند و لختم كردند . چهارده قاليچه سردار كبير و بعضى نوشتجات او نزد من گذاشته و رفته بود . نوشتجات توى آستر سردارى بود كه از تنم درآوردند ( من شنيدم گفته بود اهوى سردارى را بردى ، پس هروقت ممكن شد اسناد سردار را بده ) . آن قاليچه‌ها و قريب بيست توپ اليجه و سرشلوار مال خودم با سيصد تومان كه سپهسالار حواله داده بود و مبلغى كه خودم از امير اسعد طلب داشتم و در رودبار گرفتم پول زرد نموده بودم با آنچه در خورجين و چمدان بود بردند . آن‌وقت منتظم الملك را آوردند مقدارى كتك زدند . در دو دست خود كلام اللّه مجيد گرفته بود و قسم مىداد ( من شنيدم بيست جلد قرآن به خودش آويخته بود و التماس مىكرد و قسم به آنها مىداد ) . پنج هزار تومان پول و مقدارى اسباب گرفتند و مرخص كردند . اما مرا همان قسم لخت بردند . سرد بود لخت بودم . قدم‌به‌قدم هم گاوى ، اسبى ،