سوار خود را هم از تنكابون خواسته . سالار فاتح هم پس از آنچه خواست غارت كرد ، حتى خانهء عيال سپهسالار و خانههاى خود آنها را . راهش را گرفت رفت كجور .
ساعد الدوله هم از خانيان به خرمآباد وارد شد . ساعد الدوله خيال كرده بود سالار فاتح هم عين السلطنه است .
خيال كشتن سپهسالار
از تمام اسلحهء من يك برونينگ باقى مانده كه توى جيب شلوارم بود . مالخوليا چند مرتبه به سرم زد شش گلوله كوچك آن را توى كلهء سپهسالار جا بدهم جان خود و تمام اهل ايران را از دست اين . . . خلاص كنم . خيلى خيال من روزى قوت گرفت كه براى تماشاى ايروپلن قونسل سياسى انگليس به سلطانآباد دعوت نموده بود . باز عقل مرا مانع شد ، نه براى خودم بلكه براى كسانم كه دچار مشقت مىشدند و گفتم حيف است اين آدم ثواب يك شهيد هم ببرد . همان بماند تا خدا انتقام بكشد و مثل . . . بميرد .
اتمام حجت قنسول با كوچك خان
شنبه 27 - عصر بازديد جنرال شامپين رفتم . رئيس بريگاد است . خيلى معقول ، خيلى مهربان بود . صحبت زياد شد . نايب قونسل بود . خود قونسل رشت رفته ميرزا را نصايح كند . اتمام حجت كند . صحبت كتاب شوستر شد . من گفتم دارم ( مال داماد افخم الدوله و امانت نزد من بود . ) خواهش نمود بدهم بخواند .
مجير السلطنه
سپهسالار آدم فرستاد و حكم به جهانشاه خان نمود تلافى برهان الدوله را سر برادرش مجير السلطنه درآرد . دور جرندق ملك و خانه او را گرفتند ، خودش هم با امير نظام عتبات عاليات رفته . هرچه داشت بردند . آن پسر ، اين پدر .
دروغ
افخم الدوله نوشته بود نصرت الدوله گفت به كلنل استروسلسكى سفارشات شده است . سيف الدين بهمن همراه است به او بگوئيد . شاهزاده ملاقات شد ، قرارداد با استروسلسكى گفتگو كند . عصر پيغام داد كلنل مىگويد اطلاعات كامل دارم لكن حكمى به من نشده است ، به طهران نوشتم . اين هم حكايت مأمور مخصوص شد و دروغ درآمد . ( من از سردار كبير ، اديب الحكماء جوياى مأمور رئيس الوزرا شدم . گفتند هيچ