ماديانى پيدا مىشد .
دو ساعت مرا نگاه مىداشتند تا آن را گرفته و همراه ببرند . با اين تفصيل صبح ديگر مرا خرمآباد و خدمت سالار فاتح بردند . اين آدم سالها نوكر سپهسالار بود و با من همقطار و دوست . ابدا به ياد آنها نيفتاد . بنا كرد به من و سپهسالار و تمام خانوادهء او ناسزا گفتن كه دست از حركات زشت خود برنمىدارد . بچهء . . . خودش را مأمور جنگ من مىكند چه و چه ، هزار فحش و بد . اينجا رگ گردنش ورم كرد . لب خود را گزيد و گفت نامرد بىغيرت التماس كردم آن پيراهن و زير شلوار مرا به من بده گفت نمىدهم و حكم كرد اسبابهاى مرا از آن اطاق هم بردند .
دو سه روز ماندم بعد تدبير كردم گفتم مرا مرخص كن بروم بلكه ساعد الدوله را ساكت كنم با شما صلح كند . پيغاماتى داد و من به آن بهانه از خرمآباد درآمدم و نزد ساعد الدوله رفتم . خيلى مذمت كردم ، صحبت كردم . اظهار پشيمانى مىكرد . بعد يك بسته اسناد شما را گرفتم با يك قاطر الموتى حركت كردم گرمارود رسيدم . چون حكمى از ساعد الدوله نداشتم دور من جمع شده به هر شكل بود بستهء اسناد را از من گرفتند كه بايد براى ساعد الدوله بفرستيم . من هرچه گفتم خودش داده ولى آقا قبول نكرد . اما من شرحى به ساعد الدوله نوشتم كه بگيرد و نگاه دارد .
اين بود شرححال و مأموريت من . از ساعت اول كتك بود الى آخر . آنوقت گفت اين كلاه مال سردار كبير است ، اين كفش مال فلان آدم ، اين سردارى مال فلان شخص ، اين پيراهن مال آن نوكر . يك شاهى هم عوض به من نداد . دست از پا درازتر طهران مىروم و حالا مىترسم چون دير كردم نوكرى هم از دستم برود ، جاى من ديگرى را آورده باشند .
آنوقت هرقدر توانست به سپهسالار فحش داد كه حيا نكرد و نمىكند . اين همه مال من رفته يك پول به دست من نداد . ( پايان صحبت اديب الحكماء )
ماجراى برهان الدوله - جهانشاه خان
برهان الدوله برادر مجير السلطنه سال قبل كه جهانشاه خان فرار به عتبات نموده بود رئيس ماليهء خمسه بود . ماليات دهات او را گرفته اينك آمده و مبلغ خيلى گزافى ادعا مىكند ( سپهسالار او را حاكم خمسه نموده بود ) . شرحى به سپهسالار نوشته كه برهان الدوله را براى ادعاى او روانهء كرسف دارد . برهان الدوله مثل سگ مىترسد برود و مىگفت مرا خواهند كشت . مأمور داشت . من از حاكم مهلت برايش گرفتم ، باز قزاق سر او گذاشته بودند ، اينبار حكومت . گفت سپهسالار اصرار در رفتن او دارد ، شما و عدل الممالك ضمانت كنيد تا مستمسك من باشد . من چيزى نوشتم ، عدل الممالك