چنين چيزى نبود و احدى نيامد . معلوم شد به كلى به كلى دروغ بود . )
حرف احتساب الملك
امير اسعد همراهان سپهسالار را در باغ امجد دعوت ناهار نموده بود . احتساب الملك جزو همراهان است . من او را ديده بودم و وعدهء تعارف هم نموده بودم بلكه كارى صورت بدهد . امروز كاغذى به من نوشته بود كه شما شرحى بنويسيد و زيادتر تقصير را گردن رعايا بگذاريد . من اين كاغذ را هم جزو اسناد ديگر گذاشتم ( در اين ايام استشهادى تمام كردم علما همه نوشتند . اما اعيان اغلب ملاحظهء سپهسالار را نموده عذر آوردند . ) . مادر سردار سخت ناخوش است و سپهسالار باز نمىرود .
چهارشنبهء غرّهء شهر رجب - والدهء سردار مشرف به موت است . به سپهسالار پيغام دادند يا شما برويد يا مرده را جاى ديگر ببرند . ناچار و لاعلاج شد و عصر بهسمت سيادهن حركت كرد .
آخرين نامه به سپهسالار
من كاغذ آخرى به وى نوشتم « كه اگر درب خانهء هركس رفته بودم با من اين معامله را نمىكرد . اين بود نتيجهء آنكه گفتى پيراهن تن خودم را مىفروشم و مال تو را مىدهم .
دست شما درد نكند . از من مىگذرد اما طريقهء بزرگى اين نبود . پس از آمدن من به خانهء شما صدمه و خسارت من چندين مقابل شد . علاج نكردى در حالى كه به يك پيغام شما همه علاج مىشد . حالا برو و غارت اردبيلى را بگير بده » . محققا كاغذ به او رسيد . البته جواب نداشت ( حالا انصاف مىخواهم اين آدم سزاوار بود كه سيد ضياء او را حبس كند و اعدام كند يا نه ؟ )
دستور سپهسالار بود
سپهسالار محققا اگر به ترتيب اوّلى راضى نبود پس از وقوع نهايت رضايت را حاصل كرد و تمام دستور خودش بود . با جلال و ولى آقا مستقيما مكاتبه داشت . به قاصد آنها پنجهزارى زرد انعام مىداد . كاغذ او به دست من آمد ، اما معلوم است سنديت نداشت .
حرفهاى او تمام دروغ بود و باكمال بىحيائى و بىشرمى رفت . من ابله بودم كه باور كردم .