انصافى است . مگر من چه كرده بودم ، چه ناخدمتى نموده بودم ، يا از دست من چه برمىآيد كه مستوجب اين همه ضرر و خسارت شوم .
صحنهسازى سپهسالار
مثل بيوهزنها باز بناى نفرين را گذاشت كه در اين بين ميرزا كاظم سررشتهدار دهات رودبارش وارد اطاق شد . بدون مقدمه يك مرتبه بناى فحش را به او گذاشت : . . . ، پدرسوخته ، مادر فلان ، مگر مال من حراج است ، خوردنى است كه با پسر . . . من دست به يكى كرده مىبريد . من زنده هستم نمردم . پسرم داخل آدم نيست . به خدا به پيغمبر سرت را با تخماق مىدهم بكوبند ، خانهات را آتش مىزنم . بچهها ، بچهها . بله قربان ، بله قربان . يكى دو تا سه تا وارد اطاق شدند . گفت بكشيد اين . . . را . فراشباشى ، فراشباشى .
يك گردنكلفتى وارد شد . ببر اين . . . را زنجير كن ، كند كن مال مرا بگير . تعظيم ، تعظيم .
ميرزا كاظم را بردند بيرون . من هم برخاستم و آمدم .
توى راه به ميرزا كاظم گفتم بيچاره اين فحشها و تغيّر براى خاطر من بود كه جواب مرا ندهد . دو ساعت ديگر مرخص مىشوى ( و همين قسم هم شد ) . توى راه حاكم را ديدم گفت جواب تلگراف آمد كه مأمور مخصوص رفته است ( كه به حق حق قسم دروغ بود و رئيس الوزراى مملكت بدون شرم شفاها طهران و رمزا اينجا گفته بود . ) پس از دادن راپرت استعداد مىرود ( من دروغ به اين غيرلازمى را ندانستم براى چه بود ، چه پلتيكى ، چه اقتضائى داشت ) .
روز ديگر خانهء حاج سيد حسين مجتهد رفتم . طلبهء قمى از تنكابون و راه الموت آمده بود . در ضمن صحبت مرا شناخت و بنا كرد غصه خوردن كه آمدم زوارك خانهء شما را روز قبل خراب كن فيكون نموده بودند . اسناد شما را در چند بخارى آهنى گذاشته سوزاندند . از پول شما به من دادند ، حلال كنيد . جمعى الموتى هم به شهر براى تظلم از من آمده است . هرجا رفتند جز تف و لعنت چيزى نشنيدند . به من پيغام مىكنند جبرا ما را فرستادهاند . اما تا شريفآباد استقبال و تظلم سپهسالار رفته بودند .
غصهء « مموار » ها
من غصه زيادم براى اسناد است و روزنامهء خودم كه تمام اسرار من ، سرگذشت من و خانوادهء من در آن بود . بهعلاوه بد و خوبى كه از مردم عهد نوشته بودم كه كشف آنها و به دست افتادن روزنامههاى من بسى خطرها برايم دارد . گذشته از آنكه مطالب خانوادگى منتشر مىشود . من رضايت دارم و از صميم قلب تشكر مىكنم اگر يك مبلغ گزافى در اين