شهريار خودش است . با تفنن تشريف مىآورد .
مدحة السلطنه
امروز متواترا خبر رسيد كه حكما قلعه را خراب مىكنند . هيچ چاره نمىتوانستم بكنم . اين مدحة السلطنه هم مردكهء بىحال غريبى است . هيچ كارى كه باعث دردسر او باشد نمىكند . فقط در فكر دخل است آن هم از نانوا ، از قصاب ، از قمارخانه ، از زغال ميدان ، از فواحش شهر . خودش را هم نوكر سپهسالار مىداند ، خصوصا حالا كه با اين كوكبه مىآيد .
تخريب قلعهء زوارك
رفتم خانهء سردار مفخم . دادم او تلگرافى به خود ساعد الدوله مخابره كرد كه همچو چيزى شهرت دارد ، صحيح نيست اقدام نكنيد . بعد خودم هم تلگرافى به او نمودم كه شما خانواده و پسر شخص بزرگى هستيد و بدون سابقهء عداوت كفايت كرد آنچه نموديد ، ديگر خانهء مرا خراب نكنيد كه هيچ اثر نكرد و قلعهء قشنگ زيباى مرا با خاك يكسان نمودند و هرچه در ، پنجره تير ، تخته داشت متدرجا بردند . دست آخر هم مهدى حرامزاده جو كاشت كه من نان جو آنجا را بايد بخورم . خورد اما چطور ، روزى كه او را حاجى نديمباشى به شهر حركت مىداد جان على پسر كدخدا يك خوشه از جو را چيده نزديك دهانش برد و گفت عمو اقلى بخور تا قسمت راست شود .
پيدا كردن كيسهء پول
بارى عصر خبر رسيد زواركيها براى آوردن تير و تختهء قلعه رفته بودند . جاى ديگر جز ميان حوض تخته و تيرى نمانده بود . داخل آن مىشوند ميان آب پاى يكى به يك چيزى مىخورد دست دراز مىكند مىبيند كيسه است . بيرون مىآورد مىبيند مملو از پول است . باز پا مىمالد پايش به پول مىخورد . دست مىبرد جمع مىكند . محمّد على زواركى آنجا بود فورا مژده گرمارود براى ولى آقا مىبرد كه پول توى حوض پيدا شد .
چهار تومان مژدگانى دريافت مىكند . فورا مىآيند پولها را مىبرند . قدرى انعام مىكنند تتمه را براى ساعد الدوله [ مىفرستند ] . اين هم عاقبت پولهاى حوض .