تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5530

مساهمون:

ص٥٥٣٠
صف اندر صف كشيده بودند . هركس هم جزئى مخالفت خواست بنمايد يا حرفى بزند تهديد به قتل نمودند و ساكت شدند . چند روز بعد به خيال پول و اسناد افتادند . گفتند نرگس مىداند . او را گرفتند و زير شلاق انداختند بروز نداد . داغ حاضر نمودند ناچار شد بروز داد . گفت تمام زير « لمبه » است ( لمبه الموتيها تخته‌هاى سقف را مىگويند ) . فورا ولى آقا و مهدى برخاسته رفتند اندرون . دو سه تا تبر به لمبه زدند شكست و يك‌مرتبه آنچه بود سرازير و وسط اطاق ريخته شد . ديگر كسى را راه ندادند . همه را جمع و مخفى كردند . گفتند براى ساعد الدوله فرستاديم . كاغذجات را با كتابها و روزنامه بيرون آوردند و مشغول خواندن هستند . حتى وصيت‌نامهء شما را مهدى دست گرفته براى مردم قرائت كرد .

شركت با ميرزا حسين

جلال بيك هم در اين بين از دهيربان وارد شد و جزو دسته گرديد . اما ولى آقا چندان اعتنا به او ندارد و دخالت كلى نمىدهد . من آمدم در آنجا گفتگوى انهدام قلعه بود و كم‌كم اين خيال قوت مىگرفت . اسناد شركت مرا هم با شما از ميان جعبهء شما درآورده تقى را خواسته بودند كه اين وجه شركت را بده . من در اول محرم گذشته با ميرزا حسين و تقى برادرش شركت كرديم . هزار و سيصد تومان پول دادم آنها هفتصد تومان يا بيشتر كه تجارت كنند . تا پنج سال از منافع دو تا آنها يكى من . شرح اين شركت به تمام در همين روزنامه كه ورقهاى آخر آن مفقود است نوشته شده بود . چون اين جزوه را تقى به من داد من تصور مىكنم بلكه يقين دارم آن ورقهاى آخر تا شب حركت قزوين مرا محض همان كه عمل شركت درج بود خودش برداشته باشد ، زيرا به كلى پول مرا ندادند و گفتند ولى آقا و على مردان خان به موجب آن اسناد گرفتند . در صورتى كه حقيقت ندارد . آنها چيزى گرفته‌اند نه آنقدر كه قابل باشد . شانزدهم - جواب تلگراف نيامد . حكومت تلگراف رمزى زد ، خودم تلگراف فورى . ماژر ميل ندارد . من به او سخت گفتم پس در ذيل حكم بنويس نمىتوانم . باز سر مرا پيچاند كه همين روزها مىفرستم . امير اسعد كاغذى نوشته بود كجوريها نزاع دارند زود سوار بفرستيد الموت را بگيرند ، موقع آن است . كاغذى به مجد الدوله و نصير الدوله نوشتم بلكه اقدامى آنها هم بكنند .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5530 | قهرمان ميرزا عين السلطنه