شرححال ولى آقا
عيب ندارد شرححال جلالت منوال ولى آقا را بدهم . اگرچه سابقا در قضيهء آمدن جنگليها ذكرى شده ، ليكن آن روزنامه در دست نيست . من كه وارد الموت شدم يك روزى كلانيها ديدن نمودند ، درحالىكه جلال و ميرزا برادرش و محمّد جزو متمردين و با من نزاع داشتند . بهجاى بره يك خروس خيلى بزرگ در بغل يك پسرهء خوشگل قشنگى بود كه پس از ارائه به من توى حياط ول كرد . من پرسيدم اين كيست و اسمش چيست گفتند ولى آقا پسر ميرزا . من قدرى زيرچشمى به او نگاه كردم ديدم واقعا خوشگل است ( جنسا زن و مرد كلانى خوشگل مىشوند ) . آنها كه رفتند خدا رحمت كند به ميرزا يحيى آبدار خودم گفتم بد نيست اين پسره را شاگرد آبدار كنى . او كه مرد رند قلاشى بود گفت بلهبله من در فكر شاگرد آبدارى هستم ، اما نه شاگردى كه دو روز ديگر استاد و آقاى من شود .
اين گذشت و هيئت اتحاد الموتى برهم خورد . ميرزا و جلال فرار كردند . در مران ميرزا مريض شد و مرد . ولى آقا مجددا نزد من آمد براى تقسيم ملك و مال با نامادرى خود . من گفتم بيا نزد من بمان . قبول كرد دو روز ماند روز سيم گفت بروم رختخواب خود را بياورم . رفت كلانيها او را منصرف كردند . من هم براى آنكه اين مسئله هم اسباب اتهامى نشود و شيخ محمّد على رسوايم نكند ابدا تعقيب نكردم . مدتها گذشت زن گرفت . بچه پيدا كرد آمد نوكر من شود من شعر سعدى را خواندم :
آن روز كه خط شاهدت بود * صاحبنظر از نظر براندى
امروز بيامدى به صلحش * كش فتحه و ضمه برنشاندى
رفت مشغول رعيتى شد و شايد همين مسئله باعث كينه و عداوت او گرديد . در سال ئيلانئيل از رعيتى دست كشيد ، نوكر پسر عمهاش شد . او قاطرى داشت داد به اين آدم و قرارداد برنج براى امير انتصار حمل كند . سال گرانى بود ولى آقا هم چيزى نداشت . يك دفعه برنج براى خودش مىآورد يك دفعه به شهر براى امير انتصار . من هم پول داده بودم برايم آبليمو مىآورد . هر دفعه هم انعامى مىگرفت . مقدارى هم غله اجارهء او بود با مقدارى خريدارى . تمسك داد كه آن تمسكات هنوز هم هست . يك وقت محمّد سرافتاد كه ولى آقا مقدارى كلى برنج را نوش جان كرده او را جواب كرد و عارض شد به من . ولى آقا التماس كرد كه مزاحم نشوم تا گشايش حاصل شود . همين كار را كردم تا قضيهء « اتحاد اسلام » شد .
با جلال معيت كرد جلو بارهاى مردم را به عنوان « اتحاد اسلام » گرفتند . من فرستادم