تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5525

مساهمون:

ص٥٥٢٥
خود را برمىدارند . اما نزهت نه جعبهء خود را توى سقف گذاشته بود و نه رختهاى اعلاى خود را . همه را به‌طور نيم مخفى برداشت و به شهر آورد . اينجاست كه قلم كند مىشود . حتى من ديدم دو تا سينى مس ناقابل خود را هم آورده بود ( بعدها هم هرقدر من جويا و پرسان شدم از پول زرد من و اسكناسها كسى نشانى نداد . عقيدهء اغلب اين بود كه شيخ برداشته است . ) .

حركت به سوى قزوين

برويم سر مطلب . اينها را از درب كوچك اندرون بيرون نمودند . مادر على مىگفت عباس در بغل من بود چشمش كه به سرباز مسلح افتاد نعره زده و مخفى شد كه تا منزل لرز مىكرد و تكلم نكرد . قاطرها [ را ] نزديك حمام نگاه داشته بودند . براى آن‌كه شيخ را نشناسند . مادر على محمّد مىگويد به مهدى گفتم مردها را رد كنيد و به اين حرف من رد شدند و ما خودمان يكديگر را سوار كرديم . فقط مادر آقا برار نرگس بىمال ماند و پياده آمد . قاطرها همه با پالان بارى بىدهنه بىركاب بود . سر افسارها را گرفتند و حركت كرديم . مهدى به من گفت خانه‌ات را چه مىكنى . كليدها را جلويش انداختم . گفتم آن خانه آن تو . مقدارى هم رخوت زينب و مال خودم كه قلعه بود با آنچه پارچه‌هاى نبريده بود و بعضى از ملبوس شما قند ، چايى ، شكر آنچه در گنجه‌ها بود همه را هم شبانه به مهدى داده بودم نگاه دارد ( كه به تمام اين امانتها خيانت كرد . روز بعد از حركت آنها لباسها را زنش و بچه‌هايش تن كرده بودند و هرچه هم از مال من و مادر على و على در خانهء آنها بود ضبط و تصاحب كرد . بعدها مقدارى از رخوت كه جاى ديگر مخفى نموده [ بودند ] به دست آمد ، اما چيز قابل نبود . ) به اين جلال و طمطراق اينها حركت كردند . در يارفى آنچه كردند كسى مال به نرگس نداد ، تا سفيد در پياده آمد . چون پسر دومش گدا على همراه بود و او كوچك بود نمىتوانست پياده بيايد و بزرگ بود كه نمىشد مادرش دوش كند آنجا ماند و مراجعت كرد . كربلائى محمّد على لله التماس كرده بود مرا همراه اينها بگذاريد بروم اجازه نمىدادند . بالاخره عيال و بچه‌هاى او كه سيلكان منزل داشتند گرو و رهن مىگيرند كه لله تا چاله رفته مراجعت كند و لله غيرت به خرج داده ديگر پشت‌سر خود را نگاه نكرد . به اين واسطه مال او را هم بردند و عيال او را هم پاى پياده با بچه‌ها به شهر اخراج نمودند . شب را دزدك سر مانده بودند ناهار نخورده بودند . شام هم چيزى نبود . بالاخره براى بچه‌ها شالى را كوبيده يك چيزى درست كردند و خوراندند . سايرين بىغذا تا صبح نشسته بودند . صبح حركت مىكنند به چاله . آنجا گرماروديها مىگويند اجازهء جلوتر
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5525 | قهرمان ميرزا عين السلطنه