تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5524

مساهمون:

ص٥٥٢٤
اديب الحكما را هم صبح مىگويند محترما برو يا تو را هم كت بسته روانه مىكنيم و او هم مىرود و خط و نشان مىكشد كه در پيش ساعد الدوله چنين و چنان مىكنم . شيخ تمام شب و روز بعد را در توى لانهء مرغها بيتوته مىكند . مىماند در قلعه همان زنها و آقا برار كه مخفى شده . مهدى ظاهرا به اسم همراهى باطنا به خيالات خود و همدستى با ولى آقا مرد قلعه مىشود . ( و اين درست 21 ماه ربيع الثانى واقع گرديد كه با قضيهء اول يك ماه فاصله داشت . ) شيخ شب ديگر از منزل خود خارج [ مىشود ] و توى صندوق‌خانهء همان اطاق بزرگ مىرود و براى احتياط چادر نماز زنانه هم سر مىكند . مادر على و زينب هرقدر التماس مىكنند بگذاريد اين پول و اسناد را برداريم مىگويند جا امن است و پشت‌بام هم قراول است . صدا مىكند ملتفت مىشوند . مىگويند پول باشد . ما به‌طوريكه صدا نكند اسناد را برمىداريم . مىگويند اجازه نداريد دست بزنيد . پس بگذاريد مال خودمان را برداريم . خير حق نداريد . صدا بلند مىشود مىگويند ما را بيرون مىكنند . شيخ مىگويد باشد ده روز ديگر با صد نفر از شهر خواهم آمد . چه دردسر بدهم ، تضرع ، التماس آنها مفيد واقع نمىشود و نمىگذارند دست بزنند . من نمىگويم نزهت و شيخ عملا اين كار را كردند ، يا ميل داشتند به دست ديگران بيفتد . از آنجا كه تقدير اين بود و قضا واقع شده بود حمق و لجاجت بر آنها مسلط شده بود كه گوش به حرف حساب احدى ندادند . تا شد آنچه بايد بشود .

آمدن اهل و عيال من

روز ديگر چلو را دم كرده بودند و در تهيهء ناهار بودند مهدى وارد شد و گفت حكم است شما از الموت برويد . هرقدر عجز و لابه نموده بودند در اين برف و سرما . با اين بچه‌هاى كوچك ، با نبودن نوكر چه قسم ممكن است ، مهدى گفته بود به خدا اينها شما را بيرون مىكنند به عزت برويد بهتر است تا سر و پاى برهنه . اين بود مصمم حركت مىشوند . چادر چاقچور مىكنند . چادر چاقچور مادر على محمّد را هم براى شيخ مىآورند . آقا برار هم چادر مىكند . اينجا شيخ فكر بكرى مىكند و مىگويد براى آن‌كه از حكايت سقف كسى آگاه نشود صغير و كبير اهل خانه را بايد برد كه خود اين مسئله باعث يك زحمت و ضرر فوق العادهء من شد . قاطرهاى گرماروديها را آورده بودند و حكم رحيل صادر مىشود . آنچه آوردنى بود كه در سقف بود فقط تتمه پولها را توى حوض جديد البناى اندرون مىاندازند كه روى آن را من با تير و تخته پوشانده بودم . چند تا لحاف و كمى رخت ، يكى دو تا جاجيم روى قاطرها انداخته ، كلفتها هم بقچهء رخت