تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5520

مساهمون:

ص٥٥٢٠
تلگرافات رسيده اما اقدامى ننموده‌اند . من ناهار نخورده بودم . هرچه هم آوردند از گلويم پائين نرفت . دلم هم تاب نياورد بمانم . نه ميل داشتم خانه بروم و آن حال رقت‌آور آنها را ببينم .

ژاندارمرى امكان ندارد

برخاستم دار الحكومه رفتم . مدحت السلطنه از اندرون بيرون مىآمد . ماژور محمود خان همراهش بود . چون گمان آمدن مرا نمىكرد چشمش هم خوب نمىبيند مدتها مرا نگاه كرد . تا خيلى نزديك شدم و ملتفت شد . پس از حال و احوال‌پرسى گفت تلگرافات رسيده است . اين ماژر است مىگويد ژاندارم ندارم ، اسلحه ندارم . من پرخاش كردم كه اين چه جوابى است به من مىدهد ، چرا به طهران نداد . گفت احكام من در حدود امكان است ، ممكن نمىشود . مگر ادارهء ژاندارمرى طهران نمىداند . گفتگو زياد شد . كاغذ ديگرى حاج عز الممالك نوشته بود دادم . براى اسكات من گفتند چه عيب دارد بيست و پنج نفر روانه مىكنم . مدحت السلطنه مدتى راه رفت و با من صحبت طهران را كرد . چايى خورديم و وعده زياد داد . من التماس كردم ، شرح‌حال گفتم . اگرچه مىدانست . گفت همه اينها را تلگراف نموده‌ام . درست مىشود ، صبر كنيد . نزديك غروب من به‌سمت منزل رفتم درحالىكه پاى من مىرفت اما دلم نمىرفت . به هر قسم بود وارد خانه شدم . از خانم و كلفت بناى گريه را گذاشتند ، مثل عزاخانه . به هر نحو بود ساكتشان نمودم . رفتم به اطاق . رنگ به صورت و گوشت به بدن اينها نمانده است . هركدام مثل اين است كه چندين ماه ناخوشى كشيده‌اند . بشره به كلى تغيير نموده است . عباس و مسعود را بغل گرفتم . شكايت مىكردند كه ما را بيرون كردند . رختهاى ما را بردند . عباس مىگفت كوت شكالى مرا بردند ، پوپوى ( پوتين ) مرا بردند ، هرچه مال « زه‌زه » بود بردند ( زه‌زه مادرشان را مىگويند يعنى زينب ) . مسعود مىگفت سگ الدولهء پدرسگ همه را برد . پول به آنها دادم . قدرى پارچه و جوراب و كفش كه آورده بودم دادم تا كمى مسرور شدند . بعد يك النگو به نزهت و يك ساعت به زينب و مقدارى پارچه به آنها و ملكه و روشنك دادم و شرط كردم امشب حرفى نزده شكايتى ننمايند . بعد نواب عاليه آمد و صحبتهاى متفرقه شد . حياط بدى است ، محل بدى است ، اطاقهاى تابستانى ، بدون آن‌كه جاى نوكر داشته باشد . جمعيت هم كه بسيار است . شام صرف شد نواب عاليه تشريف برد . من كمى فكر كردم با خدا صحبت داشتم .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5520 | قهرمان ميرزا عين السلطنه