كمك موثق ديوان و بيگلراف
از فرحآباد من شهر نو و خانهء حاج محمّد يوسف رفتم . قسم خورد چهل روز است از تنكابون كاغذ و خبر نمىرسد ، بايد ساعد الدوله سانسور نموده باشد . موثق ديوان طهران آمده خانهء حاج عبد الصمد تاجر قزوينى نزديك دروازه منزل دارد . آنجا رفتم بيگلراف هم بود خيلى غمخوارى كردند . موثق كاغذى به خانهاش نوشت آنچه لوازمات لازم باشد بدهند . بيگلراف نيز كاغذى نوشت خانهء راه كوشك او را كه خالى است بدهند .
خيلى ممنون شدم . حقيقت موثق ديوان دوست ثابت قدمى است .
عقد دختر فخر الملك
دختر كوچك فخر الملك معروف به « چه دخترى » را براى پسر حاج آقا محسن عراقى عقد مىكنند . آقا متمول است اما قدرى سنش بالاست . زن هم دارد ليكن به قدرى اصرار نمود و هرچه هم گفتند داد كه مفرى نبود . غوغائى براى تهيهء لباس ميان خانمها افتاده كه به نوشتن درست نمىآيد .
كلوب قاجاريه
ابو القاسم مىماند خستگى دركند . اتومبيلهاى پستخانهء دولتى مىرود و نفرى پانزده تومان چون گفتهاند دوازده ساعته مىرود . هوا هم سرد است اتومبيل كرايه كرديم .
شب « كلب قاجاريه » رفته مصائب وارده را به شرح و تفصيل گفتم . قرار شد اقدامات لازمه به عمل بيارند . ظفر السلطنه تعهد كرد با سپهسالار مذاكره كند و همه قسم او را همراه نمايد . اما من يك قدرى امشب او را حلاجى كردم كه همه معلوم مىشود زير سر خودش بوده است .
بازگشت به قزوين و اقامت آنجا
به سوى قزوين
شنبه ششم جمادى الاولى - چهار به ظهر مانده به اتفاق آقاى عماد السلطنه ، حاج افخم الدوله ، مقتدر نظام ، مهذب الدوله ، هرمز ميرزا و جمعى ديگر از اقوام و خويشان به محل انبار قديم غله كه گار اتومبيلها بود رفتيم . هوا ابر [ بود ] و ترشحى داشت . بارها را كشيدند تا مسيو پطرس مكانيكچى آمد . اتومبيلها يك چيز نرهخرى ، تق و لقى بدون