اطاقهاى شما كه تمام شد مرا جلو انداختند برويم اندرون . من بناى التماس را گذاشتم اينجا اندرون است ، زن است صحيح نيست برويد . شما هم زن داريد ، عصمت داريد خوب نيست . محمّد خان مزر را كشيد كه برو و الّا خودمان مىرويم . تا من ايست كردم چنان قنداق مزر را به سر من نواخت كه چشمم تيره و تار شد و مرا كشانكشان بردند .
خودش داد زد زنها يكطرف برويد . همهجا را گردش كردند ، سوراخ و دخمه . من كه مىدانستم در اندرون تفنگ نيست اما باور نكردند . آنجا هم رختهاى خانمها و غيره را بيرون ريختند . هركس چيزى دستش رسيد برداشت . پس از اطمينان آنكه اسلحه نيست فحش زياد دادند كه به ما بيش از اينها سراغ داده بودند و از قلعه پائين آمديم . ما را بردند در زمينهاى سراج محله وسط نگاه داشتند و سربازها حلقه زدند . گفت هركس هرچه آورده زمين بگذارد . خيلى اسباب زمين گذاشتند . همه را جمع كردند توى چادر شبها و جاجيمها كه از قلعه آورده بودند گذاشته كول من و تقى و اسمعيل و لله و على اصغر و سايرين داده به راه افتادند تا گرمارود و آنوقت ما را از هم جدا كردند ، شروع به استنطاق شد .
تيرباران ابو القاسم
بعد حكايت تيرباران خودش را گفت كه سابقا نوشته شد و دعا مىكرد به آندو نفر سرباز كه مسلمان بودند و باانصاف و به روى محمّد خان ايستادند كه نمىكشيم . آنوقت سايرين هم تخلف كرده و همان حرف را زدند . مرا تيرباران نكردند . اما آنچه اذيت و آزار بود نمودند . هرقدر قسم مىخوردم ثمر نمىكرد . شب محمّد خان مجددا به قلعه رفت و ساعت هفت و هشت آمد ، ديگر ندانستم چه كرد . ( پايان قول ابو القاسم )
قصد ملاقات شاه
بعد از ناهار به اتفاق افخم الدوله فرحآباد حضور شاه رفتم . شهاب الدوله بود مدتى نشستيم . رفت عرض كند مراجعت كرد كه اعليحضرت خيلى احوالپرسى فرمودند . و فرمودند پايم درد مىكند امروز از پذيرايى معذورم . روز ديگر البته . بيائيد . بعد گفتند به رئيس الوزراء سفارش خيلى فرمودهاند . به من هم امر فرمودند هم امروز رئيس الوزرا [ را ] ملاقات كرده لازمهء تأكيد را بكنم . به حاكم قزوين هم تلگراف فرمودند . ( شاه طفره از ملاقات من زده بود براى آنكه كارى از او ساخته نيست ) .