همه لذايذ و كار و شغل دست كشيده در گوشهء الموت سكنا گرفته بودم . به چه دين و آئين رواست ساعد الدوله اين نوع به سرم بياورد ، چه طلبى ، چه حسابى از من دارد ، چه ناخدمتى نمودهام .
همه خيال بود
همه را تصديق كرد و نويد داد كه بهمحض ورود قزوين جبران مىشود و مرا اجازهء حركت داد كه هرقدر زودتر بروم بهتر است . آمديم كابينه . قرار شد صبح احكام را روانه دارد . با يك عالم مسرت منزل آمديم كه البته حكومت ژاندارم روانه مىكند ، دفع ظلم مىكند ، رئيس الوزرا احقاق حق مىكند كه همان خيال بود و صورت فعليت نيافت .
چنانچه اگر قارئين موافقت نموده و كمى حوصله نمايند عماقريب ذكر خواهد شد .
آمدن ابو القاسم
4 ج 1 - ابو القاسم طهران آمد . رنگ رو و حال او پس از يك ماه باز گواهى مىداد كه چه صدمه به او وارد شده است . گريه كرد ، اسباب رقت من هم شد . خدايا اين مرد است و همهچيز ديده ، حالش پس از چهل روز اين باشد به روز عيال و بچههاى خورد من چه آمده باشد و چه حال داشته باشند . عباس عليل بود ، در اين سرما و اين راه چه كشيده باشد . به دخترهاى هيچ از اين چيزها نديده چه گذشته باشد . ابو القاسم را پس از آن حكايت شب گرمارود پاى پياده تا خرمآباد مىبرند و روز ورود او را مثل آنكه يكى از سركردگان كلهر و بختيارى است وارد مىكنند . پس از چند روز همه را مرخص مىكنند ، ده تومان هم خرجى مىدهند كه تقى مفت خود دانسته به اينها نمىدهد . مىآيد الموت و از آنجا قزوين و طهران . مىگفت تقى گنده بود و نمىتوانست پياده برود . ناچار يك مال به او دادند .
جريان آمدن ساعد الدوله
از مطالب و روز ورود ساعد الدوله جويا شديم . گفت هيچ مسبوق نبوديم . مقارن ظهر خبر دادند وارد مىشود . ما از قلعه به زير آمده دم دكاكين كنارهء جاده ايستاديم . بلافاصله رسيد و ايستاد . جمعى سوار و پياده تقريبا صد و پنجاه نفر همه به لباس نظام و تفنگهاى خوب همراهش بود . خودش هم از همان لباس سربازها پوشيده ، كلاه نمد زرد به سر داشت . ما تكليف كرديم بفرمائيد قلعه ناهار ميل فرمائيد . گفت همينجا آفتاب است و خوب است . باز اصرار كرديم قبول نكرد . سرباز و سوار توى زمينها راحت نمودند . فرش