انداختيم يك سمت هم خودش نشست و دو دفعه ميان سربازها رفتوآمد . از دكان قهوهخانه چايى برديم خورد . ناهار مختصرى داشت . ما هم از قلعه نان و مربا و تخممرغ و غيره آورديم زهرمار كرد . از شما پرسيد . گفتيم قزوين رفتهاند . از راه پرسيد گفتيم بد نيست . بعد از ناهار باز مثل خلها اين سمت و آن سمت دويد . با مزر خود و تفنگ خود بازى كرد . سربهسر سربازها گذاشت . چايى آورديم خورد . بعد باز اصرار كرديم گرمارود محلى خوبى نيست امشب را قلعه توقف كنيد . گفت نه حضرت و الا نيست نمىآيم . اگر تشريف داشت البته مىماندم .
بعد شيپور حركت كشيدند . سرباز و سوار صف كشيد حكم و فرمان دادند . سلطان داشت ، نايب داشت ، وكيل داشت ، مثل ژاندارم ، مثل قزاق رفتند . ما هم چند قدمى جلوى اسب او روان شديم . دم آسيا ما را مرخص كرد . آمديم دم دكان ايستاديم و از عقب تماشا كرديم . آخر زمينها ايستادند . بعد يك نفر سوار از ميان آنها جدا شده بهسمت دكاكين آمد . رسيد و پياده شده رفت توى دكان و به تقى گفت اين سربازها آنچه خريده بودند قيمت دادند . گفت بله . گفت حساب آنها را بده . تقى بنا كرد حساب نمودن . ما هم ايستاده بوديم . يك مرتبه يك دسته پياده از آن جمع جدا شده و آمد بهسمت دكانها .
ساعد الدوله و مابقى رفتند ، اينها آمدند . حساب تمام شده بود اين شخص سوار شد پيادهها رسيدند . تا دور او جمع شدند گفت بگيريد اين پدرسوختهها را . يك مرتبه دور ما را گرفته و هركدام را چند نفر نگاه داشتند . در بين اين گيرودار معلوم شد اسم آن شخص سوار محمّد خان سلطان است . خطاب كرد پول و اسلحه شاهزاده را بدهيد . گفتيم نزد ما نيست . گفت بدهيد اگر جان خود را مىخواهيد . ما باز همان جواب را داديم .
طرز غارت
اين دفعه جواب ما ته تفنگ بود كه به هر جاى ما نواختند و خودش با شلاق بناى زدن را گذاشت . من و تقى خان را از ساير نوكرها خارج كرده جلو انداختند بهسمت خيابان جلوى حمام كه هرچه هست نزد شما دو نفر است . تقى خان كليدها را از جيب درآورده پرتاب كرد كه اين كليد آن شما . كليدها را برداشتند . تقى را آنجا سپردند . مرا جلو انداخته بهسمت قلعه . وارد قلعه شديم . مرا زدند كه نشان بده . صداى داد و بيداد به اندرون رسيد . زنها متوحش شده صدا برخاست . مختصر محمّد خان مرا جلو انداخت توى اطاقها . ديگر كار به كليد نكشيد . يك تبرى وسط خيابان قلعه براى شكستن هيزم بود كه علينقى فراموش نموده بود بردارد آن را برداشته گنجهها را شكستند . آنچه كاغذ بود به زمين ريختند . هرچه تفنگ ، فشنگ ، پول ، خرتخورت بود بيرون آورده و جمع كردند .