چهل روز اغفال
معلوم شد همه روز در سر ناهار اين اوضاع هست و گوش سپهسالار عادت به آن كرده و براى آنكه غذا كم و نوكر زياد است هيچ حرفى نمىزند . مبادا بگويند زياد كن يا كم نگاه دار . قدرى در اين اطاق نشست مجددا برخاست بهسمت بالاخانه . باز من اعتنا به اين طفرهها نكرده تعقيب نمودم . تا رسيد بالا گفت تخته بياوريد و نشست با ظفر السلطنه تخته بازى كند . من طاقتم طاق شد ، زن و بچهام ويلان ، مالم يغما [ شده ] ، روزگارم خراب ، آقا مشغول تخته است . بنا كردم شكايت كردن كه آقا اگر از عهدهات برنمىآيد چرا روز اول آنطور گفتى و مرا آنقدر سرگردان كردى . اگر برمىآمد پس اين واقعات اخير چيست . من روزى كه به خانهء شما آمدم حال و روزم خيلى بهتر از امروز بود . چهل روز است مرا اغفال كردى ، به وعده و نويد گذراندى ، حالا كه پسرت اين قسم به سرم آورده طفره مىزنى و رو ترش مىكنى . اين طريقهء مردانگى و انسانيت است . روز اول مرا جواب مىكردى ، اين روى ترش را آن روز مىنمودى تا من فكرى و چارهاى به حال و روز سياه خود مىكردم .
حرف سپهسالار : پسرم ياغى است
اينها را كه گفتم طاسها را روى تخته گذاشته و باكمال وقاحت و بىشرمى به من گفت آقا به من مربوط نيست . دولت هرچه مىتواند بكند . اين هم يكى از ياغيهاى مملكت ، ده چاره كند . گفتم بسيار خوب مطلبى نيست . من هم همين حرف را مىخواستم پس از چهل روز از شما بشنوم . گفت رئيس الوزرا كاغذ نوشته بود جواب نوشتم بفرستيد بگيرند بزنند مثل سگتوله جلوى اسب ژاندارم و قزاق بيندازند بياورند . من به او نگفته بودم تنكابون برود و بدون اجازه و امر من رفته . حرف مرا هم نمىشنود . آنچه هم تلگراف كردم جواب نمىدهد . گفتم بسيار خوب ، پس فرموديد به اتفاق نزد رئيس الوزرا مىرويم . بفرمائيد برويم . گفت من حال ندارم با منتصر الدوله برويد و او را خواست شرحى پيغام داد كه پسر ياغى است . هر قسم دولت ميل دارد عمل كند ، من هيچ حرفى ندارم .
نظر منتصر الدوله
گفتم پس من قزوين مىروم . گفت اى به سلامت ، اى به سلامت . من چه حرف دارم بلكه خيلى راضى هستم . برخاستم و بيرون آمدم . منتصر الدوله در راه مىگفت تمام