حرف رئيس الوزراء
افخم الدوله بىطاقت شده آن حرف را هم كه سپهسالار زده بود خدمت رئيس الوزرا رفته تلگراف را ارائه [ كرده ] و شرحى گفته بود كه فعلا دربند مال نيستيم ، يك فكرى براى زنها و بچهها بكنيد . اول رئيس الوزرا گفته بود ها شاهزاده خيال كرديد نزد من شكايت نكنيد بهتر مىشود . افخم با كمال متانت گفته بود ما بد نكرديم ، از يكطرف پسر سپهسالار و از طرفى داماد شما بود . خواستيم بهطور معقوليت و بدون هياهو و رسوائى كارى انجام گرفته باشد در حقيقت حفظ مقام حضرت اشرف و سپهسالار شده باشد . جواب گفته بود بله اين در صورتى بود كه طرف اهل باشد و منظور بدارد ، نه همه را سر بگرداند . افخم عذر خواسته بود كه نفهميديم ، حالا چاره كنيد . ما اينطور به عقلمان رسيده بود كه پردهدرى نشده باشد . آنوقت فرموده بودند كاغذ تشددآميزى به سپهسالار و تلگراف فورى به حاكم قزوين نوشته بودند كه هر عدهاى لازم است ژاندارم روانه كند .
من به خيال رفتن قزوين افتادم و اگر عقل مىداشتم همان از اول نمىآمدم صحيح بود .
ديدار ديگرى از سپهسالار
سلخ ع 2 - رفتم خانهء سپهسالار خيلى دير تشريف آوردند و امروز نسبت به من آن خصوصيت سابق را به عمل نياوردند . چيزى نكشيد گفتند ناهار حاضرست . رفتيم سر ناهار . شاهزاده ظفر السلطنه اغلب نزد سپهسالارست و خيلى به او مهربانى مىكند . شايد همراه هم ببرد . ناهار صرف شد بهسمت بالاخانه رفت . مثل اين بود مايل نيست مرا ببيند ، چه رسد همراه ببرد . من پرروئى كردم از دنبال رفتم . تا رسيد توى بالاخانه ديد بخارى را تازه آتش نكردهاند بناى بدخلقى را گذاشت ( بعد معلوم شد همه اين اطوارها براى من است . ) و زود مراجعت كرد . به اطاق سفرهخانه رسيديم . من ديدم يك ازدحامى اينجا جمع است . دور ميز را گرفتهاند . يكى قاب پلو دستش است مىدود ، يكى ظرف خورش ، ديگرى كاسهء آبگوشت و يكى در همان حال فرار دست خود را توى كاسه كرده و مانع بردن است . يكى ظرف كوفته را در دست دارد و « تو برو من بيا » به دهان خود مىگذارد . درست مثل بقال بازى داد و بيداد كه صداى آن تا بيرون باغ مىرود . سپهسالار هيچ خودش را به آن راه نزد كه اين هنگامه چيست و راست رفت به اطاق اول كه جنب گلخانه است .