تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5506

مساهمون:

ص٥٥٠٦
سرقت كردم تقصير و گناه از شما خواهد بود يا از من كه شما در مادهء من اين خيال را هرگز نمىنموديد عين السلطنه وارد اطاق شما شود و قوطى سيگار بدزدد . حكايت من و ساعد الدوله هم همين قسم ، نه من ، احدى اين گمان را دربارهء او نمىكرد .

نامهء سالار مفخم

سالار مفخم كاغذى از عراق نوشته بود سر تا پا ناسزا به ساعد الدوله و اين‌كه اگر لازم است من بيايم . اسلحهء خوب دارم پدرش را درمىآورم ، خيلى شاهنامه‌خوانى . جواب نوشتم همين وصلت با شما باعث اين كار شد و پدرت نشست و تماشا كرد . حتى به او نوشتند ، تضرع كردند جواب داد آبرو مثقالى هزار تومان ، من نمىتوانم با ساعد الدولهء ديوانه طرف شوم . به توسط جناب حاج محمّد يوسف طالقانى كاغذ به منتظم الملك و كاغذى به امير انتصار نوشتم كه اسناد و كتابهاى من آنچه تنكابون رسيده بلكه به يك شكلى جمع‌آورى كنند . شاه با وزراى خود قهر است كابينه متزلزل است . افخم الدوله مهمانى خيلى ممتاز عالى داد .

كتابهاى « مموار »

جمعه - خانهء امير الدوله عقدكنان دختر شعاع الدين ميرزا دعوت داشتيم . اركستر قزاقخانه بود و بسياربسيار خوب مىزدند . به گوش من كه مدتهاست نشنيده‌ام خيلى مزه كرد . كاغذجات الموت رسيد . نوكرها را مرخص نموده بودند به الموت با حال خراب . همه پاها سرما برده داغ شده آماس كرده . لله بين راه فرار كرده بود با هردو پاى سرمازده . خودى سياوز خانهء سيد عطاء اللّه مىرساند مخفى مىشود تا حكم استخلاص از مصدر جلال مىرسد . من از طهران يك طالقانى پيدا كردم به الموت فرستادم كه اسناد و كتابهاى « مموار » مرا با پول هرچه مانده به شهر قزوين روانه كنيد . اگرچه من تصور مىكردم خود آنها آنقدر عقل داشته باشند .

كلاه مجد الدوله

20 ع 2 - سپهسالار باغ سردار محتشم بختيارى بيرون دروازه باغشاه نقل‌مكان كرده . روز برفى آنجا رفتم جمعى بودند . حاج مجد الدوله كلاه غريبى از پوست برهء فلفل نمكى به سر گذاشته بود ، چكمه پوشيده بود ، يك هيكل غريبى . سپهسالار كاغذى به حاكم قزوين نوشت كه در كار من اقدامات كند تا خودش برسد و قزاق روانه دارد . افخم الدوله