تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5503

مساهمون:

ص٥٥٠٣
با محمّد خان خيلى حرف مىزند . به هزار ماجرا ، التماس ، قسم آيه از حياط اندرون مىروند . بعد مىفرستند از آن بطريهاى عرق بدهيد بيرون . حسنى مىرود و مىدهد . عرق به سلامتى ساعد الدوله مىخورند و گنجه‌هاى نوكرها را باز مىكنند . آنچه مال نوكرها هم بود مىبرند . جمعى هم در پائين مشغول بردن اسبها و اسباب طويله و اثاثيهء كوفتى اسمعيل جلودار بودند . ساعت شش و هفت اين جمعيت گرمارود مىرود . نوكرها را در گرمارود پس از استنطاق كه همه را قسم مىخورند هرچه هست در قلعه هست و جاى ديگر پول و اسلحه و مخلفه فلان‌كس ندارد . باور نمىكنند بناى زجر را مىگذارند . اسمعيل و محمّد على لله را داغ مىكنند . ابو القاسم را بيرون ده براى تيرباران مىبرند ، چشمش را بسته به سنگى تكيه‌اش مىدهند كه پول كجاست بگو ، و الّا تيرباران مىشوى . هرقدر قسم مىخورد من از پول عين السلطنه خبر ندارم صندوق‌دار او نبودم ، هرچه هست و نيست نقد جنس تمام در قلعه است حكم شليك مىشود كه چند نفر از سربازها تخلف كرده مىگويند اين آدم بىگناه است ، چه خبر از مال ارباب خود دارد . وانگهى همه در خانهء او بود آورديم . ابو القاسم را مىآورند و حبس مىكنند چوب زياد مىزنند . تقى را صدمه نمىزنند كه بلكه تمام اسناد و ثبتها را بدهد . على اصغر را داغ مىكنند ، چه و چه هزار از اين كارها . نوكرها را هم روز ديگر كت بسته پاى برهنه و پياده جلو انداخته در ميان برف و سرما همراه تنكابون مىبرند . ببينيد به سر يك مشت زن و بچه‌هاى كوچك‌كوچك كه همچو چيزها نديده‌اند در آن‌وقت شب چه آمده است با آن صدمهء عصر . خداوند خودش حكم شود بين من و ساعد الدوله . به چه جرم ، به چه گناه ، به چه ناخدمتى بايد همچو بلا و مصيبتى سر زن و اطفال من درآورد . آن هم به خدعه و نيرنگ . شرط انصاف است مرد به خانهء كسى برود ، نان او را بخورد آن‌وقت حكم غارت بدهد . مقصود او اگر واقعا پول و اسلحه بود آدمهاى مرا كه گرفت به‌طور معقوليت مىتوانست پول و اسلحه را هم از آنها بگيرد ، ديگر سر زن و بچه آن هم يك مرتبه عصر و دفعهء ثانى چهار از شب رفته نرود . به‌هرحال اگر قصد او همين بود من هم بودم فرق نداشت ، زيرا ساعد الدوله پسر سپهسالار داماد رئيس الوزرا وارد مىشد ما بدون گمان مثل آن‌كه پدرش و برادرش مىآمدند همان معاملهء مهمان‌نوازى را مىكرديم . ساعد الدوله ، على خان سياه‌كوهى يا اسمعيل خان سرابى يا ماشاء اللّه خان كاشى نبود كه به محض اينكه استماع كنيم خيال الموت را دارد فورا اموال خود را مخفى [ كنيم ] و مشغول سنگربندى و دفاع شويم . در جنگ و دفاع كشته شويم يا بكشيم . شايد من هم بودم بدتر از اين مىشد . امروز به من
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5503 | قهرمان ميرزا عين السلطنه