هيچ سابقه نبود و من جز اين دو كاغذ اطلاع ديگرى هم ندارم . گرفت و بلند خواند . رو به ضياء الدوله كرد و آنچه از دهانش بيرون آمد فحش داد و نفرين كرد كه شاهزاده با ما وصلت نموده بود كه در گوشهء الموت راحت باشد . اين . . . خانهء او را برهم زد ، چه و چه ، يك داستانى . بعد از الموتيها و مخصوصا از جلال جويا شد . گفتم خدمت خودتان بود و به من سفارش نموده بوديد ، اطمينان داده بوديد كه خلاف نمىكند . گفت الحذر از الموتى همان . . . باعث شدهاند .
مختصر خيلى صحبت شد كه تمام را اظهار شرمندگى و خجالت كرد . ناهار حاضر شد . برخاست از ميان گلخانه گذشته از يك سالن بسياربسيار عالى مزينى كه واقعا تماشائى بود گذشته به سفرهخانهء مزينتر عالىتر مىرسيديم . ناهار سر ميز بود خورده شد . بين ناهار دو نفر از نوكرها را خواست از جلال پرسيد . بعد گفتند كه اگر خود شاهزاده بود هرگز اين كار واقع نمىشد . يك مرتبه به تشدد تمام گفت خير و اللّه اشتباه است ، اگر بود جانش هم بالاى مال رفته بود . اين پسر من . . . است ، آدم نيست . پس از ناهار من با بهاء السلطنه آمديم اطاق اول . سپهسالار و ضياء الدوله نيامدند . با بهاء السلطنه خيلى صحبت شد . آمدند عقب من كه حضرت اشرف شما را خواسته . باز از اطاقهاى سابق الذكر گذشتيم ، از پلكانى بالا بردند وارد يك بالاخانهء بسيار مزين قشنگى كه به كوه نگاه مىكرد شدم .
پس از صرف يك فنجان چايى سپهسالار گفت خانهء من متعلق به خود شماست . اما شما شخصى هستيد همه خويشان ديدن مىكنند ، وانگهى خدمت حضرت اقدس و الا بايد برسيد ، اينجا از دست شما گرفته نمىشود . اگر حرف مرا مىشنويد خوب است برويد خانهء حضرت و الا تا من سر صبر و فرصت در تهيه و تدارك كار شما باشم . من جواب دادم به درب خانهء شما آمدم كه حرف شما را بشنوم . البته متمرد نيستم . گفت پس گوش بدهيد . من تلگراف سخت به خود آن . . . و سردار كبير نمودم . تلگرافى هم به سردار مفخم و شيخ الاسلام قزوين . اديب الحكما « 1 » للهء آن ناخلف را مىخواهم روانه كنم برود . اميد به خداوند دارم جبران بشود . من چيزى نگفتم و ساكت نشستم . اين سكوت و بهت مرا ديد مجددا به من خطاب كرد : حضرت و الا در حضور ضياء الدوله به شما قول مىدهم اگر پيراهن تن خودم را فروختهام مال شما را تا دينار آخر مىدهم .
خاطرجمع باشيد . من پس از اين كلمات اظهار تشكرى كردم . مجددا گفت حالا تشريف
هامش
( 1 ) - ميرزا سليم اديب الحكما مراغهاى مرد اديب و نويسنده و نديم سپهسالار بود . از اديب الحكما كتابهاى شبنشينى رمضان و تفننات ثلاثه چاپ شده است . احفادش « اصفيا » نام خانوادگى دارند . ( ا . افشار )