قسم همراهى و تلاقى نمودهاند . هرچه پيش آمد مجددا به عرض خواهد رسانيد .
غارت مجدد
غروب تلگرافى از قزوين و كربلائى غلامعلى رسيد كه پس از غارت عصر 21 ، شب 22 مجددا از گرمارود جمعى به قلعه آمده هرچه باقيمانده بود حتى خوراكى و اسب و قاطر يغما شد . تا زود است چاره كنيد . فورا خانهء سپهسالار رفتم و تلگراف را نمودم .
تعجب زياد كرد . باز نفرين و ناله به ساعد الدوله نمود . اطمينان بسيارى به من داد كه همه را جبران مىكنم . بهاء السلطنه نشسته بود كه گفت شاهزاده من اگر پول ندارم ملك فراوان دارم ، از همان ملكها كه به اين . . . بايد برسد به شما عوض مىدهم . هنوز جواب تلگرافات من هم نيامده است . مرخصى اديب الحكما را از وزارت جنگ درخواست نمودهام . مىرود و درست مىكند . از آنجا خانهء افخم الملك رفتم . شب آنجا ماندم .
ما شاء اللّه دو پسرش ميرزا حسين خان و عبد العلى خان خوب شدهاند ، مشغول درس هستند .
كاغذ قزوين و ماجراى غارت
3 ربيع الثانى - كاغذ قزوين رسيد . شيخ و ميرزا جعفر خان وارد شده بودند . زينب و بچهها شرحى نوشته بودند . دل سنگ كباب مىشد كه چهار از شب رفته چه قسم به استعانت اشجار اطراف قلعه توى حياط آمده بودند . همگى سراسيمه برخاسته توى اطاق زينب رفته بچهها مثل بيد مىلرزيدند . كلام اللّه مجيد را به دست شمسى و حسنى داده جلوى محمّد خان ترك رفته گريه و التماس نموده بودند و او تندتند مىگفته ساعد الدوله سر سفر است ، پول و اسلحه لازم دارد ، پولها كجاست . اينها قسم مىخورند هرچه بود عصر بردند . حالا هم به غير اين اطاق هرجا را ميل داريد تفحص كنيد ، گردش كنيد آنچه باقى است ببريد .
مرد فقط جانعلى بود و رمضان خان . بعد حسنى و آندو مرد چراغ گرفته محمّد خان همهجا را گردش مىكند . تفنگ و مبلغى پول و هرچه جلوى دست خودش و آدمهايش مىافتد برمىدارند . باز جلوى اطاق زنها مىروند كه گوشواره و سينهريز و دستبندهاى خود را بدهيد . اينها گريه مىكنند ، بچهها فريادكنان اين سمت و آن سمت زنها مىروند و توى بغل آنها مخفى مىشوند . باز قرآنها را جلو مىبرند و قسم به آن مىخورند كه ما سينهريز و دستبند مثل زنهاى دهات نداريم . هرچه داشتيم برديد . قسم به آنها مىدهند كه از درب اين اطاق محض خاطر اطفال جاى ديگر بروند . مادر على محمّد جلو مىرود و