بعد گفت من مىروم طهران ، به خواست خدا همت مىكنم كوشش مىكنم بلكه امورات سروسامانى بگيرد و جنگ هم در كار خاتمه است و بهانه تمام مىشود . واقعا اگر نشد يا نكردند يك خيال بزرگ ديگرى دارم . حالا كه آب از سر ما گذشته چه يك نى چه صد نى .
سپهسالار با دست غذا خورد
ناهار صرف شد . خيلى تعريف كرد . خصوصا از غذاهاى فرنگى و ترشيها . اول هم با كارد و چنگال مىخورد بعد گفت ، چه لزوم من غذاهاى به اين خوبى را با سختى بخورم و با دست شروع كرد به خوردن . بد هم غذا نخورد . روزنامههاى « لندن نيوز » را تماشا كردند ، كتابها را ديدند . اسعد السلطنه و ميرزا احمد خان مىگفتند اينجا و اين قسم چيزها ! خيلى از اطاقها و مبل آن خوششان آمد . مىگفتند بالاى كوه و اين بساط .
استعفاى اجبارى معتضد السلطنه
بارى صحبت از معتضد السلطنه شد . گفت خبر داريد چه قسم معزول شد . گفتم درست خير . فرمود حاكم سمنان و دامغان بود . امير اعظم او را محرمانه ديد كه اگر استعفا بدهى سه هزار تومان پول نقد به شما مىدهم . اينجا خانهء من است ، علاقهجات زياد دارم ، شما از اين حكومت دست بكشيد . معتضد السلطنه قبول نكرد . چند روز بعد رفت منزل معتضد و گفت ناهار در باغ مهمان من هستيد ، كالسكه هم حاضر است .
معتضد السلطنه را نشاند توى كالسكه و برد باغ خودش . آنجا به او گفت يا استعفا بنويس يا تو را با اين « مزر » مىكشم . معتضد السلطنه از ترس جان استعفا نوشت و همان ساعت مخابره كردند و عصر آن روز شاهزاده را در كالسكه گذاشته بردند سمنان . معتضد از آنجا تلگرافات به صمصام السلطنه نمود كه قضيهء استعفا از اين قرار است ، مرا مجبور كردند . صمصام السلطنه همراهى كرد ژاندارم فرستاد و امير اعظم را هم احضار [ كرد ] .
مجددا معتضد رفت به سر حكومت . تا صمصام السلطنه عزل شد باز امير اعظم پول داد و حكومت را گرفت . معتضد هم قهر كرد به مشهد رفت . گفت سفر تبريز همراه من بود .
گذشته از آنكه خوش صحبت است نديم خوبى است . خوب هم حكومت مىكند . گفت من هميشه معتضد السلطنه را به خانهء خودم مىآوردم شب و روز . از آذربايجان كه برگشت پاك آلمان فيل شده بود ، طورى كه روسها مىخواستند او را بكشند باز خانهء من مىآمد . تا مارلينگ به من قدغن كرد و سر اين كار رنجيد و مىگفت اين خبرچى آلمان است ، اين مفسد است . من حقيقتا ترك مراوده با او كردم .