باز دربارهء امير اسعد
صندلى خود را جلوى در در آفتاب گذاشته بود . باز كمى فكر كرد و گفت مزه دارد امير اسعد متصل از مال من بخششهاى لغو مىكند ، به اين و آن مىدهد . من نمىدانم كدام حامى براى او از من بهتر است ، كدام پشت از من قوىتر است . مردم در تمام عمر از من تملق مىگويند ، چيز مىدهند كه من حامى آنها باشم . پسر احمق من به ديگران مىدهد .
آن هم كاش به يك كسى بدهد كه آدم باشد . به اين راحتى من آنها را نگاه داشتهام قدر نمىدانند كه سراغ آنها مىرود . كى ماليات خواسته ، كى حكومت فرستاده .
بدرقهء سپهسالار
مال حاضر شده بود ، من خواهش نمودم اسعد السلطنه برود اندرون حسنى را عيادت كند . رفتوآمد گفت ابدا نوبهء غش ندارد ، ناخوشى گريپ دارد . دوا مىدهم كرمها را كه انداخت سلامت مىشود و شما بىجهت مقدارى گنهگنه به اين گرانى را حرام كرديد .
گنهگنه براى او ضرر دارد نه نفع . سپهسالار اصرار كرد من مشايعت نكنم ، قبول نكردم و سوار شديم . من حكايت ماديان و كرهء سالار را گفتم . گفت خوب ماديانى بود اما ديگر افسوس ندارد . ابو القاسم سوار قاطر سوارى من بود رفت جلو . گفت مال شماست ، عرض نمودم بلى . گفت خوب مىشود يكى هم به منتظم الملك داده بوديد . خيلى تعريف پيدا كرد . گفتم هنوز پول نداده در حقيقت مال خود من است . گفت پول نداده .
گفتم نه و اللّه . گفت يا دويست و پنجاه تومان بگير يا روزى يك تومان كرايه و خود قاطر .
گفتم مىنويسم تعيين قيمت و كرايه را حضرت اشرف فرموديد . گفت بلهبله ، بيش از اينها ارزش دارد . بعد صحبت برنج سالار شد ، فرمود چطور ندادند همه را پاى من حساب كردند . آن را هم مال روانه كنيد البته البته بگيريد .
فرمانفرما و مشروطه
باز صحبت كردند كه در مشروطهء اول كه فرمانفرما آنقدر خودكشى مىكرد من يك روز به او گفتم شاهزاده ديگر شما چرا آنقدر شتاب داريد . هرچه باشد باز سلطنت در خانوادهء شماست . اينطور باشد منقرض مىشود . گفت به تخمم . گفتم همين . گفت آرى .
اين گذشت مشروطه بههم خورد من تبريز رفتم . فرمانفرما با حال كثافت آنجا آمد . گفتم شاهزاده چطورى ، حالا تخمت را بگيرم ، حالا فهميدى يك من شير چند من كره دارد .
بارى انسان خودش نبايد تيشه به ريشهء خودش بزند . باز صحبت اروپا شد ترجمهء