پذيرائى از سپهسالار
صبح سپرده بودم هر وقت نزديك شدند مرا خبر كنند . چهار از دسته گذشته خبر رسيد . اسب حاضر بود سوار شدم . انتهاى باغهاى قلعه به آنها رسيدم . اسب خودش را نگاه داشت ، پس از صباح الخير و احوالپرسى حركت كرديم . گفت از خستگى ديشب خواب نرفتم . دم دكانها آن دسته سرباز كه ساعد الدوله فرستاده بود و به صف كشيده بودند سلام نظامى دادند . احوالپرسى كرد . گفت همه برويد شترخان ، بوكان ، همان جاها .
من گفتم مگر شب را توقف نمىفرمائيد . گفتند اجازه بدهيد مىروم . سر حمام جويا شد مگر حمام در قلعه نداريد . گفتم خير . گفت لازم است يك حمام خيلى كوچك درست كنيد كه فقط خزانهء آن يك ذرع باشد . هم زود گرم مىشود هم زودزود ممكن است آب آن را تجديد كرد . بعد گفت ديشب آدمهاى امير انتصار كاغذ طهران را دادند . ميل رئيس الوزراء اين است حكومت رشت ، خمسه و اردبيل را من قبول كنم و گويا حاجى آقا هم مأيوسانه مراجعت نموده باشد . ضمنا جنگليها را هم يك طرفى كنم . بد نيست حالا كه هيچ تقويتى نكردند ، كار جنگل هم نگذشت مجددا مىخواهند مرا دچار و گرفتار كنند . چه حكومتى ، نصف مردم مردند ، نصف گرسنه و گرفتار ، من چرا قبول حكومت بكنم . شاهزاده ، من هم جواب خيال دارم بنويسم . چون من ديدم ميل اعليحضرت به صلح و صفاست ، لذا صلح و صفا كردم . حالا ديگر نمىتوانم مراجعت كنم .
نان و پنير
دم در قلعه عباس و روشنك ايستاده بودند و روشنك به قاعدهء اروپا دسته گلى به دست گرفته بود كه به سپهسالار تقديم كرد . هردو را بوسيد و اسم و سنشان را پرسيد .
وارد حياط قلعه شديم . نگاهى به دور و ور كرد گفت بهبه چقدر خوب ، چقدر قشنگ گلكارى است . بهبه كجا بايد رفت . من اطاق را نمودم . گفت پس چايى بفرمائيد با نان به ما بدهند . گفتم حاضر است و داخل اطاق شديم . باز نگاهى به اطراف اطاق و زمين و طاق كرد و صدا زد مهذب الملك ، اسعد السلطنه بفرمائيد به اطاق ، آمدند و نشستيم .
گفت ببينيد اينجا همه خراب بود ، شاهزاده چه قسم خوب درست كرده ، چه خوب نگاه داشته . عمارتهاى من تمام آباد بود ديديد پسرهاى من چطور خراب و ويران نمودند . من مىدانم الموت چه بوده ، حالا چه قسم است . از طهران براى ما شيرينى و نان بوسكويت آورده بودند . مربا و نان و پنير ولايتى هم بود خورد و خيلى تمجيد كرد . خصوصا از نان و پنير .