حكايت بادكوبه - قتلعام ارامنه
بعد حكايت بادكوبه را فرمود كه پس از آن انگليسها را وارد كردند . خيلى ارمنى مسلح جمع شد . هنگام جنگ با قواى مختلط عثمانى بالشويك ، كرد ، ترك و غيره .
انگليسها وسط و دو سمت خود را ( جناحين ) ارامنه را گذاشتند . تا توپها صدا كرد ارامنه فرار كردند و از انگليسها ششصد نفر مقتول شد . انگليسها برگشتند بادكوبه با كينه و تنفر زياد از ارامنه . فورا هرچه بنزين ، نفط ، اسلحه ، قورخانه بود برداشته توى كشتيها رفتند .
آن قوهء مختلط وارد بادكوبه شد . در يكى از كوچهها بمب انداخته شد و رئيس اردو كشته گرديد . نايب رئيس اين مسئله را از ارامنه دانست . كينه هم كه داشتند حكم به قتلعام ارامنه كرد . درست سى هزار ارمنى كشته شد . بيست هزار به سواحل درياى خزر خاك ايران فرار كردند . انگليس تمام اسلحهء آنها را گرفته و به خود ديگر راه ندادند . گفتند ارامنه بدذات و پدرسوخته است . اينك همه سرگردان و متفرق هستند . ليكن مجددا روسها و مسلمين بادكوبه تمنا كردند ، خواهش كردند ، انگليسها مجددا بادكوبه رفتند .
جنگليها
راستى يك فرسنگ از خرمآباد دور شده بودم آدم سردار كبير رسيد و گفت خبر رسيد در رشت باز بين جنگليها و عثمانيها و انگليس جنگ شد . گويا از همان قواى بادكوبه جمعى جنگل آمدهاند و آنها تحريك كردند . دروغ و راستى گفتهاند . ميرزا كوچك خان باز جان گرفت و بناى جنگ را گذاشته . اما اين دفعه مشكل است تا جنگلى را تمام نكنند صلح كنند .
غروب شده بود و من دعوت ناهار فردا و فردا شب را كردم . گفتند ناهار را كه البته مىآيم ، اما شب را به اختيار خودم بگذاريد ، زيرا خانهء خودم است ميل كرده مىمانم .
برخاسته منزل آمدم و تا پاسى از شب رفته مشغول تهيه و تدارك بوديم ( به كارسازىّ حرب فردا مشغول ) .
پدرم ، ساعد الدوله و سپهسالار
پدر من با مرحوم ساعد الدوله سردار نهايت مودت و ارتباط را داشتند . به واسطهء قرب منازل ييلاقى و ميلى كه آن مرحوم به شكار ، توله و تازى داشت با ما هم كه جوان بوديم كمال لطف را داشت . حضرت و الا به اين سپهسالار هم خيلى مرحمت داشت .
همين قسم بود تا مشروطهء دوم كه آن هنگامهء الموت را برپا كرد . از آن به بعد حضرت و الا