تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5462

مساهمون:

ص٥٤٦٢
كنيد . مبادا ببرند ، هرچه هست ضبط كنيد . ديگرى را ماژر ژنرال از رشت نوشته بود تفصيل جنگ و كشتار از جنگليها و ترغيب سپهسالار به مساعدت آنها و اينكه كمك از ما به زودى خواهد رسيد . سيمى قونسل رشت نوشته بود آن هم از همين مقوله . بعد كه مرا حاضر به كار كردند ديدم صلح كردند . از طرف رشتيها كمك نشد سهل است يك كاغذ هم به من ننوشتند . به دولت هم هرچه نوشتم طفره زدند . حتى دويست قبضه توفنگ خواستم ندادند . بعدها به من تلگراف كردند چون ميل اعليحضرت به صلح و سلم است حاجى آقا شيرازى را نزد « هيئت اتحاد اسلام » فرستاديم . هنوز هم جواب مساعد نرسيده است . من عاجز اينها نبودم . اينها را كه ديدم دولت آن شكل است ، انگليس خودش صلح كرد حالا بىميل نيست ما توى سر هم بزنيم او تماشا كند و استفاده نمايد . رشتيها هم كه همه حرفشان دروغ شد . گفتم چه ضرور كه من جنگ و دعوا كنم . فردا آن حزب بالاى تريبون برود توى سرش بزند ، مسلمانها به كشتن رفتند . آن ليدر فرياد كند سپهسالار آنقدر آدم كشته ، فلان روزنامه بنويسد اسلام از دست رفت . گور پدر همه‌شان . جنگليها كه متصل آدم مىفرستادند از من تملق مىگفتند عذر مىخواستند . ديدم اصلاح بهتر از هر كار است و من كار خودم را انجام بدهم گور پدر همه كرده ، به من چه . اين بود اصلاح كردم ، اتحاد كردم . همه قسم هم حاضر شدند به من خدمت كنند . گفتم واقعا خوب كارى كرديد زيرا نه دولت ، نه رشتى مايل نباشد شما چرا كاسهء از آش گرم‌تر بشويد . خنده كرد . بعد گفتم آن سمت چه شد . گفت آن پدرسگ هم رفت آنجا هم امن شد . سردار كبير همه را انشاء اللّه درست مىكند . من تا مطمئن نمىشدم كه نمىآمدم .

شكايت سپهسالار از امير اسعد

بعد قدرى شكايت از امير اسعد كرد كه من همه آنجا را به او برگذار كردم مثل آن‌كه جدم به پدرم و پدرم به من برگذار نموده بود . اما ما اين شكل نگاه داشتيم ، اين شكل با مردم راه رفتيم ، اين‌طور نوكر نگاه داشتيم . اين كيست تيمور خان . آن يكى كيست منصور خان . پدرسوخته‌ها نفرى سالى هزار تومان عرق از مال من زهرمار مىكنند ، آن هم جنگ و رشادتشان بود كه ديديد . امير اسعد به پشت‌بندى رشوند مىخواهد راه برود . به خدا و به جان خودت ماهى هزار تومان به سالار سعيد مىدهد از مال كى از مال من . چه بگويم ، من كه همه مال را زير دست او ريخته بودم . شاهزاده ، در سال اين آدم يك جعبهء پرتقال براى من نمىداد . من يا خريدارى مىكردم يا از مازندران و رشت برايم مىآوردند . اين همه روغن كه من دارم يك جلد برايم نمىفرستاد ( من ديدم شكوهء او