عز الدوله و تقسيم املاك
( واقعا بايد به عقل و دورانديشى و حزم و احتياط حضرت اقدس و الا هزار آفرين گفت و حال آنكه چندين سال است مال خودش را به ما چهار نفر پسر مصالحه كرده . تا چند سال قبل ما نمىدانستيم . بعد از آن هم كه به ما اظهار داشت اولا محض آنكه خواهرها اسباب زحمت خودش و ما در حال حيات او نشوند ، امر فرمود به احدى نگوئيم .
ثانيا به ما نفرمود تقسيم اموال چه قسم است تا باعث كينه و حسد ما به همديگر نشود . اين است كه به اين دو جهت ما باهم همان مهربانى و لطف داريم كه داشتيم و به خودش هم زحمت و صدمهء خيالى يا غيرخيالى هم الحمد للّه نرسيده است . سپهسالار كه چندين مليان مال دارد به واسطهء عدم توجه به اين دو نكته اين قسم مبتلا و گرفتار شده كه به مرگ راضى است ) .
مهمانى ناهار امير اسعد
خواستم اطاق ضياء الدوله بروم گفتند خواب است . امير اسعد آمد بناى بازى شد .
بازى تازهاى كه « شمن دوفر » مىنامند . من بلد نبودم . آقا مير هادى گفت سهل است و ما بهجاى شما هستيم . وزير و مسعود الملك هم بودند . پانزده تومان من باختم . بازى را هم ياد نگرفتم و گفتم كفايت كرد . ناهار خورديم . ناهار امير اسعد با شام وزير فقط فرقش دو كاسه آبگوشت و چند ظرف كباب است كه حاجى آبدار طبخ مىكند . جزئى نان سر سفره هست . آبگوشت را روى چلو ريخته مىخورند . بعد هم بهقدرى عمله اكره روى اين سفره هجوم مىآورد كه تماشائى است . بعد از ناهار بالاخانه را براى من تنها گذاشته رفتند .
اما من خوابم نبرد . اول به واسطهء پشه ، بعد به واسطهء صداى دو نفر درويش ، سپس شيپور و صداى طبل تعزيه . با هدايت بيك به تماشاى عمارت جديد رفتم . عالى و قشنگ بود . فقط دو اطاقش تمام بود . گفت در نداشت . گفتم اين پرده حصيريها را آنجا مىانداختيد ، تابستان بود و بهتر از اين بالاخانهء كثيف مىشد . گفت عقلم نرسيد . گفتم چطور شد اين يكبار اقرار كرديد .
موجبات شكايت مردم از شاه
عصر بالاخانهء ضياء الدوله رفتم . باز وزير و امير اسعد شكايت از شاه كردند و