امير اسعد مىگفت من از محل موثقى شنيدهام جنگلىها به شاه شهريه مىدادند . من از ضياء الدوله پرسيدم شكايت مردم از شاه چه بود . گفت :
اولا به يك اندازه تحريك انگليسها بود . زيرا شاه را باطنا با آلمان و عثمانى همراه مىدانستند و خواستند به او بفهمانند كه ممكن است ما شما را برداريم و به واسطهء اين فشار شاه را جبرا با خود همراه نمايند .
ثانيا مردم مىگويند شاه به هر كارى براى جلب منافع مشغول است ، جز كار سلطنت كه وظيفهء اوليهء اوست . مثلا شاه گندم احتكار مىكند ، پول تنزيل مىدهد ، ملك بيع برمىدارد ، زراعت مىكند ، فلاحت مىكند ، با كسبه شركت و معامله مىكند . بالاخره شاه با پنبهدوز و كفشدوزهاى طهران هم شركت و معامله دارد و اين شكل پادشاه تازگى دارد و مردم ناراضى هستند .
امير اسعد و جنگليها
تا پاسى از شب را آنجا بوديم . امير اسعد باز بناى مهملگوئى را گذاشت . باز از خودش تعريفات كرد و از ما تكذيب كه اتفاق ندارند با من نيستند ، چه و چه كه مكرر مطالب او نوشته شده . آخر الامر من جرم گرفت گفتم آقاى ضياء الدوله اين آدم كه اين ايرادات را به من مىگيرد خودش پا شد با تمام اعاظم و اشراف تنكابون رفت روى دامان ميرزا كوچك خان افتاد و بعد هم تمام ملك و مال خود و پدرش و كسانش را تقديم كرد .
دست از پا درازتر به رودبار آمد . چون مرا هم خواستند صورت خودشان كنند و من استنكاف نموده زير بار نرفتم و به حمد اللّه به من چشم زخمى هم وارد نشد حالا مردم از من خوب و از او بد مىگويند . اين ايرادات را از حسد و بغض به من مىگيرد و الا كاغذ نوشتن من و آمدن آنها يا همراهى نكردن من ، با خيالات دروغ و كذب امير اسعد گناه و تقصير نيست . وانگهى من از اين كاغذنويسى چه نتيجهء بدى بردم . البته به من كاغذ نوشتند من هم لابد بودم جواب بدهم . گفت خير اينها نيست ، من مىدانستم به سر تنكابون و ما يك همچو بلائى خواهد آمد ، اين كيفر و نتيجهء اعمال پدرم بود . او به شاه خود كرد ديگرى هم به سرش آورد . گفتم خيلى خوب ، علىاىحال تو اسباب اين كار شدى . باز گفت گفت . آخر مير هادى به صدا آمد .
پيشنهاد به امير اسعد
در نتيجه من گفتم آقاى امير يك پرگرامى براى ما چند نفر بنويس كه اين ضياء الدوله آن را امضا كند و به دست ما بده . هرآينه تخلف كرديم مجازات بده . اگر شما تخلف