داشتند و مرا خواب نبرد .
قاطر دويست تومانى
صبح دوشنبه وزير دير بيرون آمد . بعد هم بناى خوردن كره و سرشير را گذاشت .
قاطر خودش را سپهسالار گرفته بود سوار شد . قاطر خريدارى از من را برايش حاضر كرده بودند . بهقدرى خوب شده بود كه حساب نداشت . مىگفت من اين قاطر را پيدا كردم . الان سپهسالار قاطر مرا برد ، اگر اين قاطر نبود من پياده مىماندم . خيلى ممنون هستم . با وصف اين حال هنوز پول مرا نداده . بعد معلوم شد دويست تومان نقد ضياء الدوله داده است قاطر را بخرد وزير نداده . قاطر مثل اسب نيست همهجا گير بيايد .
قاطر را براى سوارى بايد زحمتها كشيد عمل آورد . من اين نكته را نمىدانستم و الا هرگز نمىفروختم . او مىدانست زد و برد ، افسوس به من ماند .
سوار شديم . از رودخانه بين دو محل كه رد شديم سپهسالار با جمعيت خودش از زرآباد گذشته بود . وزير مىگفت به همه جهت كليهء همراهان سپهسالار هفتاد نفرند كه بيست و پنج نفر آن قزاق پياده است . يازده نفر آشپز و شاگرد آشپز داشتند .
حد و مرز در الموت
وزير مىگفت امير اسعد مىگويد رودخانه حد و سد زواردشت و اوان است و حالا خيال كرده اراضى آن سمت رود را غصب كند ، مثل اراضى دهات شما . امير اسعد در تعدى به همسايه يد طولائى دارد . الان اراضى گازرخان را هم برده . يكجا مىگويد سو ، يكجا رودخانه ، يكجا آب شيب حد است و حال آنكه در الموت و رودبار هيچيك مناط اعتبار نيست ، فقط تصرف شرط است . سو باشد خيلى از دهات بدون اراضى مىماند . رودخانه و دره فراوان و وصل به يكديگر است . آب شيب كه همهجا كوه است و آب شيب . اما به كلهء امير اسعد فرونمىرود . زور دارد و رو ، مىگويد و حيا نمىكند . راه عرض و داد هم كه در اين دوره مسدود است . كى سابق اين قسم بود كه امثال امير اسعد هر غلطى مىخواهند بكنند . چهل سال است الموت دست ماست . هيچوقت جدش ، پدرش ، خودش جرأت تعدى و ستم نداشتند بكنند ، چنانچه نكردند و نتوانستند .
عراق و ضبط آنجا
بارى رفتيم به همان بالاخانهها . امير اسعد گفت يك ساعت سپهسالار معطل شما شد ، پس از يأس حركت كرد و فرمود به شما عرض كنم مراجعت اگر پلو بدهيد خدمت