مردم به حضرت عبد العظيم رفتند از آنجا به قم آقا سيد احمد و چند نفر از خودهاشان پيش من آمدند كه شاه سى هزار تومان بدهد ما همه را عودت مىدهيم . من رفتم صاحبقرانيه ، شاه در حوضخانه بود . عين الدوله اتابيك از خدمت شاه بيرون مىآمد ، مرا ديد گفت برويد شرفياب شويد . گفتم عرضى به شاه دارم . لكن بايد با حضور شما باشد . گفت حضور مرا لازم ندارد . گفتم لازم دارد . داخل شديم . به مظفر الدين شاه عرض كرد سپهدار عرض دارد ، فرمود بگو . مطلب را گفتم . عين الدوله گفت ما پول بدهيم ، خير همچو پولى نداريم . عرض كردم براى آنكه اين شرّ از سر ايران دفع شود بدهيد . هرقدر علاوه خرج پيدا كرد من از خودم مىدهم . گفت خير نداريم . خوب است خود شما بدهيد . من نگاهى به صورت عين الدوله كرده گفتم من بدهم به چه علت ! آنوقت اردو داشتيم ، من در اردو بودم . گفتم ما حاضريم ، هرچه شاه حكم كند عمل كنيم و بيرون آمدم . باز به عين الدوله گفتم خوب بود مىداديد و اين شرّ و فساد از ايران دفع مىشد . باز جواب ندارم داد . رفتند و بالاخره بناى عزل او شد . به من گفت من استعفا مىدادم ، براى خاطر شماها نمىدادم . حالا پول حاضر است . گفتم ديگر گذشت . برو استعفا بده كه برء ندارد . واقعا اگر آنوقت آن پول را داده بودند اين شكل نمىشد .
پس از اين صحبت برخاست بيرون در با من خداحافظى كرد . گفت پذيرائى شما با صاحبخانه است . تشريف نگاه مىداريد يا مىرويد اوان . گفتم شايد بروم . گفت پس صبح خدمت شما مىرسم يا نه . گفتم البته . او رفت حمام . امير اسعد در چادر قلندرى كه در پشتبام زده بود مرا برد چايى صرف كرديم . وزير و اسعد السلطنه هم بودند . تا نشستيم گفت دو تفنگ طلب من . گفتم چهارده تفنگ و دوازده اسب هم طلب من . گفت به شما چه . گفتم اين دو تفنگ هم به شما چه . گفت تفنگهاى ما همه خراب ، بد . فقط دو تاى آن خوب بود . حالا جان من بگو اين دو تفنگ فرج اللّه چطور است . گفتم مثل مال شماست . گفت نه خير تعريف مىكنند . جنرال انگليسى به من حكم نموده بگيرم . گفتم جنرال مرد بود مىخواست خودش بگيرد .
شاه شما
در بين اين صحبتها يك مرتبه وزير خطاب به من كرد كه اين شاه مگر از سلسلهء شما نيست ، مگر قوم شما نيست . من مىدانستم چه مىخواهد بگويد . فورا گفتم نه . شاه سلسلهء ما آن بود كه موزرها را بستيد ، كلاههاى قفقازى به سر گذاشتيد آمديد او را بيرون كرديد . اين شاه مال سپهسالار و همراهان اوست كه يكى هم شما بوديد . گفت نه و اللّه ، راستش را مىگويم . گفتم من هم دروغ نگفتم ، شاه ما او بود . اين را گفتيد خودمان تربيت