تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 5296

مساهمون:

ص٥٢٩٦

حكايتى از گرفتارى ناصر الدين شاه

سپهسالار گفت بله همه كار دهات با شهر فرق كلى دارد و گفت با ناصر الدين شاه در كجور بوديم ، آقا ابراهيم امين السلطان ، اول كارش بود قاطر آبدارى مرا سوار بود . عايشه خانم و ليلى خانم هم در آن موقع از تمام حرم‌سراى شاه سوگلىتر بودند و شاه نهايت ميل را به هردو داشت . آقا على امين حضور از پيشخدمتهاى مخصوص بود . چنانچه همه مىدانيد خيلى خوش‌گذران و عياش بود . از شاه مرخصى گرفت چند شب كنار دريا برود راحت كند . من هم همه قسم اسباب راحتى او را فراهم نمودم و تمام مخارج او را گفتم دادند . يك زنكهء نورى بود كه ما او را از عقل ناقص مىدانستيم . امين حضور او را يكى دو شب چادر خودش برده بود . صبحى بود با شاه حركت مىكرديم امين حضور رسيد با شاه مشغول صحبت شد . شاه خيلى خنده كرد . بعد امين حضور عقب افتاد با من بناى صحبت را گذاشت . خيلى دماغ داشت . خيلى خوش گذرانده بود . خيلى تشكر از من كرد . بعد گفت زنكه نورى را دو شب آوردم . من گفتم بد كردى با اهل ولايت ما . گفت به شاه هم گفتم . آن خنده‌ها براى آن بود ، واقعا خنده هم داشت . وقتى كه پيش من آمد اول يك صداى مهيبى از او خارج شد ، من از آن صدا عقب رفتم . گفتم اين چه حركتى بود گفت نقلى نيست ما نوريها عادتمان است . قبل از آن كار اين صدا را دركنيم و بنا كرد امين حضور قاه‌قاه خنديدن . شاه رفت در سراپرده و به خط مستقيم اين حكايت را براى عايشه خانم و ليلى خانم فرمود . آنها خيلى از اين حرف بدشان آمد . گفتند امين حضور دروغ گفته و با وصف آن مسئله شهرت مىكند براى ما ننگ است . روزگار را بر شاه سياه كردند كه يا ما در اردو مىمانيم يا امين حضور . شاه ديد خيلى بد گير كرده آقا ابراهيم را خواست ، به او فرمود زنها را ساكت كند . او هم هرقدر پيغام داد خانمها دست نكشيدند . آخر الامر به من گفت من هم رفتم ميرزا محمّد عمو را ديدم ( پدر عايشه و ليلى ) . او رفت به دخترهايش بد گفت ، نفرين كرد ، ناله كرد تا به هزار زحمت ساكت شدند . دست از سر شاه برداشتند . اما امين حضور تا آخر سفر در نهايت سكوت و آرامى بود كه مبادا باز تجديد مسئله شود .

پول براى دفع شرّ

پس از اين حكايت ضياء الدوله گفت كاغذ داشتم و گويا حضرات را از حضرت عبد العظيم ( ع ) به احترام به شهر بردند ، نوشته بودند ، مبلغى هم پول دادند . سپهسالار گفت آنقدر عقلشان رسيده باز ممنون هستيم . بله پول بايد داد . هنگامى كه علما ، تجار و